«روشنـفـکران» کـُمـْپـْرادوُر در آغوش دشمنان مردم زحمتکش ايران و جهان

خسرو شاکري- زند
 

 


در طول بيش از پنجاه سال ديکتاتوريِ غالباً شديد و به ندرت خفيف، رواج روح نوکرمآبي و خودفروشي، به درجه اي که در هيچ دوره اي از تاريخ ميهن ما سابقه نداشته است، و به موازات آن، تخريب مباني گرانبها و شريف مشروطيت جوان ولي پر نفس ايران، منشاء فساد ژرفي شدند – فساد ژرفي که، بخصوص، با گسترش درآمد نفت، دامنه ي آن به انحطاط سياسي و فرهنگي خيره کننده اي در جامعه ي ديپلم گرفته ها، و بعضاً حتي فاقدان ديپلم تحصيلي، کشيده شد – انحطاطي که يکي از علل عدم پيدايش مجموعه ای از عناصر مسؤول براي تشکل نيرويي اصيل براي جانشيني فساد و انحطاط گسترده تر نظام سياسي، اجتماعي و فرهنگي کنوني است، اما چنين فساد و انحطاطي از مسؤوليت هاي فردي قربانيان آن، که آن ها را در منش و اعمال نفرت انگيز خود متجلي مي سازند، سرمويي نمي کاهد.

اين تنها خرد وارزش هاي انساني و اخلاقي (human and ethical values/valeurs humaines et éthiques) نيستند که چشم و گوش بيراهه روان را مي گشايند، بل بحران ها و طوفان ها نيز در اين جهت نقشي بس عظيم بازي مي کنند. هنوز بشريت بايد راهي بس طولاني را بپيمايد تا بتواند آموزش هاي خود را در اين زمينه درونی کند. شوربختانه، تاريخ نشان داده است که در پنجاه سال اخير، به دلايل بسيار، ولي مهمتر از همه به دليل شکست شوروي در نبرد سرد و فروريختن توازن بين المللي، بسياري از کساني که، نه بخاطر ارزش هاي والاي انساني – دست آوردهاي بيش از شش هزار سال تاريخ بشريت – بل از روي شهوت جاه ستاني جواني، وناداني ناشي از آن، به سوي جنبش هاي دادخواهانه ي نسل هاي اخير روي آورده بودند، فرصت را در بحران فروريزي توازن بين المللي و همچنين شکست انقلاب ايران، غنيمت شمردند، و بر آن چنگ زدند و از هول حليم به آغوش دشمنان مردمان زحمتکش جهان پيوسته اند.

روشن است که اين عناصر از دو سه نسل اخير ايران نخستين کساني نبوده اند که در اين دام مهلک افتاده اند. هم تاريخ جهان و هم تاريخ ايران از نمونه هايي از اين بي خردي ها و پشت پا زدن به ارزش های انسانی پُراست. شگفت انگيز تنها اين نيست که شاهد يک چنين تغييرهاي غيرمنتظره بوده ايم، بل اين است که چنين رفتارهاي ابن الوقتانه اي غير منتظره مي نمايند، با اينکه تجربه هاي تاريخي هم مي بايستي به ما آموخته باشند که، به هنگام بحران، بايد در انتظار چنين تلفاتي بود. ضربه ي رواني بر ملا شدن سرشت ابن الوقتانه ي آن کسان در اين تغيير خود يکي از موانع کاربست توانايي در تحليل چنين پديده اي بوده است – ضربه ي رواني، نه تنها بخاطر غير مترقبه بودن رويداد، که همچنين به دليل دخالت احساسات شخصي اي که بين ابن الوقتان امروز و ياران ديروزي شان وجود داشته بود، يا وجود داشته است، که موضعگيري خردمندانه و غير احساسي را در اين موارد نزد برخي يا غير ممکن يا بسيار کند مي سازد.

از آنجا که تاريخ مسيری جبری ندارد، مي توان تصور کرد – و حتي قلم توانايي مي تواند موضوع آن را به نمايشنامه اي بکشد – که اگر انقلاب ايران، نه به دست ملايان، که، مثلاً، به وارونه، به چنگ مائوئيست-استالينيست ها افتاده بود، و بحران عدم توازن بين المللی هم روي نداده بود، ايران همان مسيري را مي پيمود که آلباني، روماني، و غيره پيموده بودند. در چنان صورتي، همان کساني که امروز با پشت کردن به ارزش هاي والاي انساني خود را در خدمت دشمنان مردم زحمتکش ايران و ستمکشان جهان قرار مي دهند – و ديروز، با تفسيري واژگونه از همان ارزش ها، خود را مدافعان سينه چاک زحمتکشان معرفي مي کردند – به بِرييا(Beriya) ها، چائوچسکوها يا باقراُف هاي ايراني بدل مي شدند. تصور اين امر دورنيست، چه ما در تجربه حزب توده ديديم که چه تعدادي از عناصر تندروِ آن حزب، از رده هاي بالاي سازماني، هنگامي که دست يابي به قدرت از طريق توفيق شوروي در ايران ميسر نمي نمود، بار و بنديل بسته و به کاروان شاه پيوستند، و برخي از آنان به وزارت هم رسيدند. همين تجربه را نيز در افرادی چون کوروش لاشايی و پرويز نيکخواه مشاهده کرديم. اگر شوروي در ايران توفيق يافته بود، دستياران توده اي نزديک به اسدالله علم، يا برخي از روزنامه نگاران توده ای، که در دشنامگويي به مصدق در روزنامه هاي حزب توده گوي رقابت را از مزدوران اينتليجنس سرويس و سيا ربوده بودند، مسلماً به چائوچسکوها و بـِرييا هاي ديگري بدل مي شدند. تصور اين امر براي برخي، که هنوز در بند احساسات، فارغ از منش و تفکر خردمندانه، هستند ميسر نيست که، اگر« چپ،» روسي يا چيني، به قدرت رسيده بود، بعضي از دوستانشان، که بخاطر جاه ستاني هاي فردي به پيوندهاي اخلاقي و ارزش هاي انساني اونيوِرسِل پشت پا زده اند، ، نه تنها با مردم عادي، که حتي با رفقاي خود همان مي کردند که استالين، باقراُف ها و بِرييا ها با مارکسيست های روسی و اروپايی و حتی رفقاي لنين کردند.

آيا چند دهه پيش کسي تصور مي توانست کرد، مثلاً، شخصي که به عنوان کادر مخفي يک سازمان مدعي «انقلاب» مائوئيستي تا حد مشاور دست اول وزير فرهنگ شاه بالا رفته بود روزگاری با سازمان امنيت همکاری کند و سپس در خدمت نئوکان ها و مرتجعترين و نادان ترين رئيس جمهور آمريکا قرارگيرد؟ البته، اينکه اين خواست به «ارتقاء» اوليه به دستور سازمانی بود، يا ناشي از عشق و علاقه ي خود وی به قدرت – عشقی که وی بعد ها هم به جاه و بدنامي نشان داد – بر ما روشن نيست. آشکار اين است که وی، پس از يک کشيده، يا حتي به قولي بدون آن، نه تنها هرچه مي دانست تحويل ساواک داد، بل همچنين به‌ وسيله اي براي تبليغات ننگين ساواک در روزنامه هاي مطيع ِآن سازمان هولناک و جزوه هاي چند زباني آن تشکيلات مخوف عليه اپوزيسيون دادخواه و حامي حقوق بشر – يعني، کنفدراسيون محصلين و دانشجويان ايران – بدل شد. وی، ظرف چند ماه، پس از يک دادگاه نمايشي، گريبان خود را رها ساخت – درست هنگامی که رفقاي ديروزي اش به ضرب مُسلسل هاي ساواک در خون مي غلتيدند يا زير شکنجه های مَهيب جان می دادند. همچنين وی سپس به سمت ِ«مشاور» شخصي ِبي شعورترين، منفورترين، و دروغگوترين، رئيس جمهور آمريکا «ارتقاء يافت» و با وزارت خارجه و شورای امنيت ملی آن کشور مراوده داشته است[2] اگر کسي چهل سال پيش چنين تصوري را در مورد اين مائوئيست به ذهن خود راه داده بود، در بهترين حالت به ديوانه اي بيش تشبيه نمي شد؟