هدف ما فقط اطلاع رسانی است
و برای این کار بریده اخبار را از منابع خبری گوناگون به
شما منتقل می کنیم.
نوع بیان و شیوه نگارش اخبار به معنای رد و یا قبول نظر
نگارنده از جانب ما نمی باشد.
تا
ديروز هزار بار از تولدم در اين سرزمين تأسف خورده ام چرا كه:
سرزميني است كه در ماه حرامش، شب و روز را بر تو حرام مي كنند و بايد به
اجبار به عزا بنشيني. همين پشت امروز بود كه در ماه حرام خون مردم را بر
سنگفرشهاي خيابان ريختند،
اينجا
سرزميني است كه مردش مجاز است براي هر زني چراغ بزند و زن فقط محق است كه
براي حفظ نجابت سكوت كند،
سرزميني كه مرد مي تواند همسران متعدد داشته باشد اما زن سنگسار مي شود،
سرزميني كه احكامش به جاي خشكاندن ريشه هاي فقر، دست را مي خشكانند و تن را
زير زخم تازيانه گلگون مي كنند،
اينجا
شاعر نمي تواند بگويد دوستت دارم كه دهانش را مي بويند و ميان راه در
زنجيره ی قتلها قرارش مي دهند،
در
اين سرزمين همواره ميزبانِ مبارزان، ساواك و اطلاعات بوده اند،
جايي
است كه شاهش پس از كشتار، سعي مي كند صداي انقلاب را بشنود و فقيه اش كه
ادعاي هنر و شعر دارد، در روزهاي آخر بهار فرمان كشتار مي سُرايد،
رئيس
جمهورش سهام قساوت پخش مي كند و روي مغولان راسفيد،
سرزميني كه امنيت مليش با حسينيان و محسني و حسني نا امن مي شود و قاضي
جلادش ترفيع مي گيرد،
اينجا
آب گرم لاريجانش، برادران خونخوار صادر مي كند و رادان ها جوانان را دار مي
زنند و داغ مي كنند تا يعقوبها و كيانوشها و جواديفرهاي ديگري نرويند،
سرزميني كه روزنامه ی كيهانش شيپور مرگ مي زند و بانی ظهور شب نامه هاي
روشن مي شود،
و
همان سرزميني كه در خيابانش بيشماري مشتهاي گره كرده مي بيني و در كوچه اي
آن طرفتر، جماعتي سرخوش و بيخبر از خيابان بالايي. موي نرهاشان از شدت خوشي
سيخ سيخ شده و خط چشم ماده ها كشيده تر،
اينجا
سرزميني است كه جنين از هجوم پارازيتها زخم مي خورد تا نتواند سبز شود و
ببالد.
اما
همين روزها ما با ادامه فرياد و خيابان سرزمينمان را پس مي گيريم
شيرين.م
17 اسفند(8 مارس) روز جهانی زن را در خيابان بر پاکنيم
اخبار
رسیده از یکی از منابع
موثق؛ رژیم کودتا قصد دارد در روز 22 بهمن از طریق مهره های نفوذی خود
در غالب
پذیرایی از حامیان جنبش سبز دست به مسمومیت گسترده بزند.تا به اهداف
زیر دست یابد
شناسایی موج زیادی از مسموم شدگان در بیمارستانها کریه کردن چهره جنبش
سبز در خیانتبه
حامیان خود از این رو در این روز به هیچ وجه از مواد آشامیدنی و خوراکی
که در
غالب دوستداران و حامیان جنبش توزیع می گردد استفاده نکنید و حتما به
صورت گسترده
اطلاع رسانی کنید
جنبش راه سبز (جرس): علی سعیدی، نماینده آیتالله خامنهای در سپاه، با
اشاره به آمار کشتهشدگان سه جنگ امام اول شیعیان، گفت که میارزد برای حفظ
حکومت، ۷۵ هزار نفر کشته شوند.
بر اساس منابع تاریخی، در جنگهای صفین، نهران و جمل در دوران خلافت امام
اول شیعیان، بیش از ۷۰ هزار نفر کشته شدند.
علی سعیدی امروز در همایش شیوههای دفاعی در جنگ نرم، این گفته اکبر هاشمی
رفسنجانی که اگر «مردم حاکمان را نخواهند، باید از قدرت کنارهگیری» کنند
را استدلالی مربوط به زمان شکلگیری حکومت اسلامی دانست.
وی گفت: اگر ایران در محاصره آمریکا قرار گیرد و بنا باشد با یک قرص نان و
۱۰۰ گرم پنیر زنده بمانیم، میارزد که پای آرمانهای خود و برای حفظ انقلاب
بایستیم.
سعیدی در بخش دیگری از اظهارات خود به حوادث پس از انتخابات اشاره کرد و
اظهار داشت که فتنهگران، دیگر برای رهبران خود، تره هم خرد نمیکنند.
نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران همچنین با انتقاد از سکوت برخی خواص در
حوادث ماههای اخیر ایران، ادعا کرد که ۱۰ درصد آنها سقوط کردهاند و ۹۰
درصد نیز در خط هستند.
سعیدی همچنین گفت که امروز برخی میخواهند میدانداری کنند، به طوری که یک
پای آنها در موتلفه است و یک پای دیگر در جبهه مشارکت و مجمع روحانیون، در
حالی که اینجا دیگر جای دوبل بازی کردن نیست.
این گزارش تقدیم به
آنان که دروغ های «جامعهء بین المللی»
و نیز اسرائیل و
ایران را دربارهء فلسطین برنمی تابند.
اخیراً انتشارات
لافابریک گزیده ای از مقالاتی را که گیدئون له وی در فاصلهء 2009ـ2006 در
روزنامهء هاآرتز نوشته در کتابی 240 صفحه یی زیر عنوان «غزه» به فرانسوی
منتشر کرده است. روز پنجشنبه و جمعه، 14 و 15 ژانویه جاری، ناشر دو همایش
برپا کرده بود که گیدئون له وی با حاضران دربارهء موضوع کتاب به گفتگو
نشست. علاوه بر ایال سیوان،
Eyal Sivanسینماگر
اسرائیلی که در فرانسه پناهندهء سیاسی ست (1)، ناشر، اریک آزان، که خود
نویسنده و مترجم نیز هست در آن شرکت داشت.
یادداشت هایی از
این دو همایش برداشته ام که در زیر ملاحظه می کنید (2) اما بجا ست ابتدا در
معرفی ناشر و شخصیت و فعالیتش به نکاتی اشاره کنم زیرا انتشار این کتاب از
مجموعه فعالیت های وی و موضوع این کتاب جدا نیست.
اریک آزان
Eric Hazan
متولد 1936 در پاریس است. مادرش زنی فلسطینی آواره از وطن بود و پدرش یک
یهودی مصری تبار. خیلی جوان بود که به مبارزهء سیاسی پیوست و با جبههء
آزادیبخش الجزایر FLN
در طول جنگ استقلال فعالیت می کرد. در 1975 جراح قلب و عروق شد و سال ها در
بیمارستانها کار کرد. یکی از اعضای مؤسس «انجمن پزشکی فرانسوی ـ فلسطینی»
بود و در اوج جنگ داخلی لبنان در کمک به «نیروهای مترقی لبنانی و فلسطینی»
برای خدمت پزشکی به لبنان رفت. در سال 1983 مدیریت انتشارات آزان را که
متخصص انتشار کتاب های هنری بود و به پدرش تعلق داشت به عهده گرفت. سپس آن
را فروخت و انتشارات لافابریک
La fabrique را با همکاری جمعی
از همفکرانش، از زن و مرد، تأسیس کرد که عمدتاً به انتشار کتاب های علمی و
فلسفی و اجتماعی چپ می پردازد «بدین هدف که پژواک صداهای ضعیفی باشد که با
اجماع سیاسی ـ روشنفکری حاکم همخوانی ندارند». www.lafabrique.frوی کتاب های
متعددی نوشته از جمله «ابداع پاریس. هیچ گامی گم نشده است» (2002)، گزارش
های جنگ داخلی (2004)... اریک آزان مترجم آثار ادوارد سعید به فرانسه است.
او عضو هیأت سرپرستی «دادگاه راسل دربارهء فلسطین» است که فعالیت هایش از 4
مارس 2009 آغاز شده.
گیدئون له وی
Gideon Levy
یادداشت همایش
اول:
گیدئون له وی 56 ساله است و از 27 سال پیش در روزنامهء هاآرتز که یکی از سه
روزنامهء سراسری اسرائیل است مقاله می نویسد. هاآرتز را می توان مثل لوموند
روزنامهء نخبگان نامید. گیدئون له وی در جوانی 4 سال در دفتر شیمون پرز
(رئیس جمهور کنونی اسرائیل) کار کرده و در پاسخ به سؤالی در این باره، آن
را دورهء اشتباه آلود زندگی خود نامید.
می گفت از 2006 و
به اصطلاح «عقب نشینی یکجانبهء اسرائیل از غزه»، هیچ روزنامه نگار اسرائیلی
حق دیدار از غزه ندارد و طی این سه سال منبع خبری او دربارهء غزه اطلاعاتی
ست که از یک خانم روزنامه نگار سوئدی که می تواند به غزه برود دریافت می
کند، «همکاری که سه سال و نیم پیش با او سر مرز ارتز Eretz
(«مرز» اسرائیل با غزه) آشنا شده ام و در این همایش هم حضور دارد».
سه هفته پیش ایهود
باراک وزیر «دفاع» اسرائیل به ادارهء روزنامهء هاآرتز آمده بود. از وی
دربارهء ممنوعیت دیدار روزنامه نگاران اسرائیلی از غزه سؤال شد و او اظهار
بی اطلاعی کرد و خطاب به همراهانش پرسید که آیا این صحت دارد یا نه؟! شاید
تظاهر به عدم اطلاع کرده، اما اگر بگوییم که واقعاً هم بی اطلاع بوده عجیب
نیست زیرا غزه و سرنوشت آن برای اسرائیل هیچ اهمیتی ندارد. مردم اسرائیل
کاری به غزه یا مناطق اشغالی ندارند. اهالی این مناطق از نظر اسرائیل جزء
انسانها نیستند که حقوقی داشته باشند. من در مقاله ای نوشته بودم که با
آنها بدتر از حیوانات رفتار می شود. دو اعتراض به دستم رسید که آنهم از
جانب انجمن های حمایت حیوانات بود که چرا فلسطینی ها را با حیوانات که تحت
حمایت هستند مقایسه کرده ام. این نگاه تحقیرآمیز و راسیستی حتی نسبت به
فلسطینی های داخل [که اسرائیلی اند] هم وجود دارد. یکی از نگهبانان کنیست
(مجلس اسرائیل) به یک نمایندهء اقلیت عرب اسرائیل [اقلیتی که یک پنجم از کل
جمعیت اسرائیل را دربر می گیرد] به نام دکتر احمد طیبی گفته بود: «چطور می
شود هم دکتر بود هم عرب؟».
در تل آویو و جاهای
دیگر، زندگی به سبک آمریکایی جریان دارد و کسی نگران آنچه در مناطق اشغالی
می گذرد نیست. از نظر اکثریتِ اسرائیلی ها و بر اساس تبلیغاتی که انجام می
شود و افکار عمومی را می سازد، غزه انبار اسلحهء دنیا برای نابودی اسرائیل
است.
اسرائیل پس از اسلو
حاضر نشد با عرفات صلح کند چون زیادی قوی بود و حالا با محمود عباس حاضر
نیست صلح کند چون زیادی ضعیف است. در همه حال، غصب اراضی و خانه سازی ها با
کمک های دولتی ادامه دارد. اسرائیل هرگز برای خود مرزی نشناخته و تنها
کشوری ست در دنیا که مرز ندارد. وضع کنونی را کسی نمی داند که به کجا خواهد
انجامید.
وقتی آمریکا و
اسرائیل با هم مذاکره می کنند معلوم نیست که چه کسی به دیگری میلیاردها
دلار کمک می کند یا کدام یک از دیگری دستور می گیرد.
غزه با مساحت 365
کیلومتر مربع و با یک و نیم میلیون جمعیت بالاترین حد از تراکم جمعیت را در
دنیا دارا ست و ساکنانش 60 سال پیش از مناطق دیگر فلسطین [که حالا اسرائیل
نام دارد] به اینجا رانده شده اند. غزه در محاصرهء کامل (هوایی، زمینی و
دریایی) است و به یک اردوگاه کار اجباری
Concentration Camp
شباهت دارد (3). زندان و بازداشتگاه سقف دارد اما این بدون سقف، همان
اردوگاه است. اسرائیل می کوشد غزه را به سوی مصر براند و مسؤولیت آن را به
عهدهء مصر بیندازد و خود از پذیرش هر مسؤولیتی شانه خالی می کند. [اسرائیل
در پاسخ به بیانیهء امنستی به تاریخ 17 ژانویه 2010 که اسرائیل را به عنوان
یک نیروی اشغالگر مسؤول تأمین زندگی منطقهء تحت اشغال دانسته، عیناً همین
موضع را گرفته است که «از 2006 ما آنجا را ترک کرده ایم.» ولی همه می دانند
که ترک نکرده است. مصر هم حاضر به پذیرش غزه نیست و دارد بین خود و غزه
دیوار آهنین می کشد!].
گیدئون له وی توضیح
می داد که حمله به غزه از پیش طرح ریزی شده بود، و خود حمله یک داو
انتخاباتی بود. هیچ فرقی بین احزاب عمده به اصطلاح راست و چپ و میانه
(لیکود، کارگر، کادیما) وجود ندارد. هرکدام، برخوردشان به فلسطینی ها بدتر
از دیگری ست. حمله به غزه واقعاً جنگ بین دو نیرو نبود و طی آن، با بی
تفاوتی عمومی، تعداد 1400 نفر کشته شدند و زیان های فراوان به مدارس،
بیمارستانها و خانه ها و زیربناهای شهری و غیره وارد آمد. اخبار این به
اصطلاح جنگ در روزنامه ها به درستی درج نمی شد. یک سگ اسرائیلی که با به
اصطلاح موشک های حماس زخمی یا کشته شده بود نام و عکسش در صفحهء اول جای می
گرفت و کشته شدن صدها نفر انسان در همان روز در غزه در صفحات 15 و 16 به
صورت خبری کوچک. امری عادی بود که خانواده ها فرزندانشان را در اتومبیل
بنشانند و به تپه های مشرف به غزه بروند تا بچه ها خانه هایی را که با بمب
های فسفوری به آتش کشیده می شد چون جشن آتش بازی تماشا کنند. امر خیلی شرم
آوری که رخ داد این بود که در روزهای جنگ، وزرای خارجهء کشورهای اروپایی
برای بررسی اوضاع به اسرائیل آمدند. میهمانی شام برپا شد همه خوشحال و با
جشن و سرور، اما هیچ کس قدم رنجه نکرد تا به غزه برود و وضع را از نزدیک
ببیند.
اما اسرائیل دیگر
جرأت نخواهد کرد تجاوز به غزه را تکرار کند آنهم به برکت گزارش گلدستون.
[ریچارد گلدستون
قاضی آفریقای جنوبی دارای شهرت جهانی که گزارش های وی دربارهء جنگ در
یوگسلاوی و رواندا به اعتبار وی افزوده بود از سوی دبیر کل ملل متحد، بانکی
مون، مأموریت یافت که از حملهء اسرائیل به غزه که از 27 دسامبر 2008 تا 18
ژانویه 2009 طول کشید گزارشی برای کمیسیون حقوق بشر تهیه کند. او خود یهودی
تبار و حتی صهیونیست است، با وجود این گزارشی تکان دهنده نوشت و اسرائیل و
نیز فلسطینی ها یعنی حماس را به ارتکاب جنایات جنگی متهم کرد و خواستار شد
که یا اسرائیل و تشکیلات خودمختار فلسطین گروه تحقیق مستقلی برای بررسی این
وضع تشکیل دهند یا اینکه این گزارش به دادگاه جزائی بین المللی
CPI سپرده
شود. معلوم است که بین آنچه حماس کرده و آنچه اسرائیل انجام داده
مقایسه ای نمی توان کرد ولی قاضی گلدستون با این کار احتمالاً می خواسته
«بی طرفی» کار گزارش را نشان دهد. این گزارش را کمیسیون حقوق بشر تأیید
کرده است و از نظر حقوق بین المللی ضربهء شدیدی به اسرائیل محسوب می شود و
رهبران این کشور را در تنگنا قرار داده است. بر این اساس است که دادگاهی در
انگلیس اعلام کرد که لیونی وزیر خارجهء سابق اسرائیل اگر به انگلیس بیاید
دستگیر خواهد شد. این پیگرد کسان دیگر از جمله باراک، اولمرت و سران ارتش
را تهدید می کند.] دربارهء گزارش گلدستون نک به:
http://www.aloufok.net/spip.php?article917
یادداشت همایش
دوم:
گیدئون له وی: قبل
از هر چیز بگویم که در اسرائیل قابل تصور نیست که جمعه شب (شبِ شنبه) اینقدر
جمعیت برای غزه جمع شود [ما کمتر از صد نفر بودیم ولی سالن بسیار فشرده
بود]. دیگر اینکه جمع آوری این مقالات در یک کتاب و ترجمه و نشر آن، نه
تنها در آنجا بلکه در فرانسه هم ساده نیست و من از ناشر بسیار سپاسگزارم.
می بینم مقالاتی که در آن ظلمت نوشته شده وقتی یکجا جمع شده احتمالاً می
تواند تأثیر دیگری داشته باشد.
من خود را یک
اسرائیلی میهن پرست می دانم و به آیندهء آن علاقمند هستم ولی وضع جاری آن
مرا سخت نگران می کند.
من در زندگی حرفه
یی ام اوضاعی را در کشورهای دیگر دیده ام که از اشغال اسرائیل بدتر بوده
است مثلاً در سارایوو و آفریقا. اما آنچه در اسرائیل می گذرد، در غزه و در
لبنان، به نام من رخ می دهد،. من احساس مسؤولیت می کنم. احساس شرمندگی می
کنم.
مسأله بر سر تعداد
کولون ها (مهاجران یهودی) و مسؤولیت آنها نیست. مسأله بر سر این است که
تمام جمعیت اسرائیل، نظام آموزشی و رسانه های گروهی در این امر شریک اند.
احساس میهن پرستیِ
من با احساس شرمندگی، احساس مقصر و مجرم بودن همراه است چون اسرائیلی هستم.
نه کولون ها، نه عناصر دست راستی افراطی، نه ارتش و نه حکومت، هیچکدام به
اندازهء من میهن پرست نیستند.
سه سال و نیم پیش،
زمانی که هنوز ما روزنامه نگاران می توانستیم به غزه برویم یک خبرنگار
کانال یک تلویزیون فرانسه TF1
آمده بود تا با هم به غزه برویم و از نوع کار من گزارش تهیه کند. خانه ای
فقیر دیدیم. من خانه های فقیر زیاد دیده ام اما نه به این حد. وارد خانه
شدیم. اتاقی کوچک و تاریک. پیرزنی معلول در گوشهء اتاق همراه با دختر کوچکش
می زیسته و چون فقط یک تخت داشته اند هردو یکجا می خوابیده اند. شب پیش یک
موشک اسرائیلی به سقف خورده و تکه ای که از آن کنده شده بود بر سرِ دختر
افتاده و او را کشته بود. خیلی دردناک بود. این به نام من انجام شده بود.
وقتی از خانه بیرون آمدیم آن خبرنگار از من پرسید چه احساسی داری؟ جواب
دادم این یکی از لحظاتی ست که از اسرائیلی بودنم احساس شرم می کنم. این
گذشت. فردای آن روز از پاریس به من تلفن زد که ما این سخن شما را در گزارش
خود نمی توانیم پخش کنیم. گفتم بعید است که در فرانسه اشکال تکنیکی باشد،
اما حاضرم دوباره آن جمله را تکرار کنم. گفت تحریریهء برنامه نظرشان این
است که این عبارت را نمی توان پخش کرد چون تماشاگران فرانسوی نمی توانند آن
را تحمل کنند. با تعجب گفتم من این را در اسرائیل می گویم ولی شما نمی
توانید آن را در فرانسه پخش کنید؟!
دربارهء میزان
اهمیت و نفوذ روزنامهء هاآرتز و مقالات من: هاآرتز نظیر لوموند روزنامهء
نخبگان است. روزنامهء اصلی ست نه حاشیه ای. اما نخبگان تغییر کرده اند. نسل
جوان روزنامه نمی خواند تا مقالهء مرا هم بخواند. من در یک دانشگاه،
روزنامه نگاری تدریس می کنم، اما این دانشجویان روزنامه نگاری هم روزنامه
نمی خوانند. کسی نفوذی ندارد. اگر بخواهم پس از 27 سال روزنامه نگاری
تصویری از جامعهء کنونی اسرائیل به دست دهم باید بگویم که جامعه ای ست
ناسیونالیست، میلیتاریست، نژادپرست. پس من تأثیری نتوانسته ام داشته باشم.
دربارهء شرح حال من
و همکاری چهار ساله ام با شیمون پرز: اگر شرح حالم را بنویسم می گویم: بچهء
تل آویو بودم، به سربازی رفتم، در دفتر شیمون پرز کار کردم. آن زمان 26
ساله بودم و جوان، و حالا 56 ساله. با گذشت سالها و رفتن به سرزمین های
اشغالی و غزه بود که فهمیدم در حیاط خلوت این دموکراسی اسرائیل چه می گذرد.
سیستم آگاهانه و حساب شده ای عمل می کند تا فرد اسرائیلی را از اطلاع از
آنچه می گذرد باز دارد. تمام سیستم می خواهد به همه بباوراند که ارتش
اسرائیل اخلاقی ترین ارتش دنیا است. حتی نخستین ارتش اخلاقی ست نه دوم!
کمتر کسی از اسرائیلی ها می تواند تصور یک غول بی شاخ و دم از اسرائیل
داشته باشد. همین یکی دو روز اخیر، اکیپ کمک اسرائیل به هائیتی زلزله زده
شتابزده حرکت کرده است (4) دولتی که ما داریم آنقدر زیادی مهربان است که می
خواهد به خانم های مسن کمک کند تا از خیابان عبور کنند حتی اگر خودشان
نخواهند! سالها ست کارزار وسیعی در جریان است تا فلسطینیها را غیر انسانی و
مادون انسان نشان دهند. با این برنامه ها ست که خودشان را اخلاقی ترین ارتش
دنیا لقب می دهند. به اعتبار همین مادون انسان تلقی کردن فلسطینی ها ست که
اسرائیل می تواند هربلایی که می خواهد بر سرِ فلسطینی ها درآورد و کسی
صدایش درنمی آید. حقوق بشر ارزشی ست متعلق به انسان ها؛ ولی فلسطینی ها که
آدم نیستند. چه حقوقی؟! اگر اندیشهء هر فرد اسرائیلی را از جمله چپ هایش
بکاوید و پوسته اش را خراش دهید هیچ یک از آنها فلسطینی ها را انسان به
شمار نمی آورند (5).
در جریان حمله به
غزه دو تا سگ کشته شده بود. یکی در شهر اشکلون [عسقلان] با موشکی که
فلسطینی ها انداخته بودند. عکس سگ در صفحهء اول روزنامه های اصلی اسرائیل
چاپ شده بود با عکس افراد خانواده ای که صاحب سگ بودند و گریه می کردند. در
همان روز صد فلسطینی کشته شدند که فقط خبر کوچکی درباره اش در صفحات 15 و
16 آمده بود. سگ دیگر آموزش نظامی دیده و متعلق به ارتش بود که در حال ورود
به خانهء یک فلسطینی کشته شده بود. سگها اسم داشتند، چهره داشتند، اما کشته
های فلسطینی نه اسمی و نه چهره یی.
کل سیستم هفته به
هفته، ماه به ماه کار می کند تا فلسطینی ها را از گردونهء آدم بودن خارج
کند و همه برای اینکه نتیجه بگیرد که آنچه در غزه انجام شده هیچ مشکل
قانونی و اخلاقی ندارد. اما این کافی نیست باید به همگان نشان داده شود که
ما خود قربانی هستیم. از هر اسرائیلی بپرسید خواهد گفت که قربانی واقعیِ
اشغال، خودِ اوست. گلدامائیر نخست وزیر «فراموش نشدنی» ما نیز گفته بود:
«ما هرگز فلسطینی ها را نمی بخشیم که ما را مجبور کرده اند فرزندانشان را
بکشیم» وی همچنین گفته بود: «پس از هولوکاست، یهودی ها حق دارند هرکاری می
خواهند بکنند». (6)
دربارهء رفوزنیک ها
(یعنی کسانی که از پیوستن به صفوف ارتش سر پیچی می کنند) و سؤال مربوط به
آسیب شناسی روانشناختی روی سربازانی که به غزه می روند: آنها که به غزه می
روند پس از ماهها تلقین و مغزشویی می روند. چقدر تبلیغ کرده اند که سلاح
های ایرانی در غزه انبار شده برای نابودی اسرائیل و اینکه غزه بزرگترین
زرادخانهء دنیا ست مثل انبار ارتش روس و آمریکا. چه انتظاری می توان داشت
از سربازی که با چنین مغزشویی به آنجا رفته؟ غزه خطرناکترین نقطهء دنیا ست
و او به آنجا رفته تا اسرائیل را نجات دهد. البته معدودی هستند که زبان باز
کرده اند مانند سازمانی که
Breaking Silence
(سکوت را بشکنیم) نام دارد. اما تمام سیستم این شکستنِ سکوت را غیرمشروع
نشان می دهد و آن را تحقیر می کند. رسانه های گروهی خودشان چنین موضعگیری
هایی می کنند. نباید تصور کرد که توطئه ای درکار است و آنها را مجبور می
کنند.
در غزه با حضور
هیأت های نظارت بین المللی انتخابات برپا شد. مردم به حماس رأی دادند زیرا
در غزه هم مثل هرجای دیگر دنیا وقتی دولتی در برنامه هایش شکست می خورد
مردم به سمت آلترناتیو روی می آورند. ساف (سازمان آزادیبخش فلسطین) و الفتح
در برآوردن خواست های فلسطینی ها شکست خوردند و دستاوردی به بار نیاوردند.
تمام فرآیند صلح و مذاکراتی که پایان ندارد، به پوچی رسیده است. علاوه بر
این، فلسطینی ها رهبران خود را در مرسدس و فساد می بینند. این است که به
حماس رأی دادند که از فساد پاک است و آماده است تا جداً به مبارزه با
اشغالگر ادامه دهد و استدلالش قانع کننده تر است. من فکر نمی کنم که حماس
به دلیل اصول مذهبی اش به قدرت رسیده، بلکه بیشتر به خاطر انگیزه های
ناسیونالیستی اش بوده. حماس مانند هر جریان مذهبی دیگر البته مورد علاقهء
من نیست. دنیا فلسطینی ها را به سوی انتخابات آزاد می راند، اما از اول نمی
گوید که اگر کسی را که من نمی خواهم انتخاب کردید شما را بایکوت خواهم کرد.
سه سال است که آمریکا و اروپا غزه را بایکوت کرده اند. اروپا مسؤولیت را بر
گردن دارد. این نخستین بار است در تاریخ، که اشغال شده را بایکوت می کنند
نه اشغالگر را. چه هدفی دارند؟ چه فایده که حماس را در گوشه یی گیر
بیندازند و آن را بایکوت کنند؟ چه نتیجه یی؟ حماس امروز ضعیف تر از گذشته
نیست، الفتح قوی تر نیست. پس چرا با حماس صحبت و مذاکره نمی کنند؟ عرفات
زیادی قوی بود با او مذاکره نمی شد کرد. محمود عباس زیادی ضعیف است، با او
هم نمی شود مذاکره کرد. بهترین خبر برای اسرائیل روی کارآمدن حماس بود که
همه آن را تروریست می دانند. کسی در کابینهء اسرائیل چنین نقشه یی نکشیده
بود، ولی عملاً چیزی پیش آمد که خواست او را برآورده می کند. وجود حماس
شرایط مناسبی برای اسرائیل فراهم می آورد. تنها یک نفر هست که می تواند
حماس و الفتح را در کنار هم قرار دهد که نامش مروان برغوتی ست و اسرائیل هم
او را به هیچ رو از زندان آزاد نمی کند.
از من می پرسید با
توجه به اینکه جامعهء اسرائیل راسیستی و میلیتاریستی تر شده است، آیا
انتخاباتی که پس از حمله به غزه در اسرائیل صورت گرفت [و نتانیاهو بر سرِ
کار آمد] وضع را بدتر کرده است؟ پاسخم این است که انتخابات امر مهمی در
اسرائیل نیست. خیلی حاشیه ای ست. در سال های 1970 یک جوک رایج بود که هر دو
نفر اسرائیلی سه نظر متفاوت دارند، ولی حالا هر سه نفر اسرائیلی یک نظر
واحد دارند. زیر میکروسکوپ دانشگاه های پاریس هم نمی توان بین احزاب لیکود
و کارگر و کادیما فرقی دید. هیچ اختلاف ایدئولوژیکی وجود ندارد. ایهود
باراک از نتانیاهو راست تر می زند. در پارلمان کنونی از 120 نماینده 110
نفر یهودی اند حتی یک نفر که واقعاً با اشغال مخالف باشد وجود ندارد، حتی
یک نفر. در بارهء چیزهای دیگر حرف می زنند مانند ازدواج همجنس گرایان، محیط
زیست،... اما اشغال هرگز. دربرابر جریان حاکم بر اسرائیل هیچ آلترناتیوی
وجود ندارد. در آگهی تبلیغاتی برای پستان بند می گویند: می پوشید ولی
احساسش نمی کنید
Go with, but feel withoutاشغال هم
همین طور است. اسرائیل با اشغال همراه است ولی آن را احساس نمی کند. همه می
گویند فرآیند صلح وجود دارد. همه می گویند ما طرفدار آنیم. طرفدار دو دولت
هستیم. شصت درصد مردم طرفدار وجود دو دولت هستند «اما نه حالا!» و همه هم
طرفدار ادامهء شهرک سازی ها هستند.
اما دربارهء یک
دولت چند ملیتی که برخی مطرح می کنند باید بگویم که من هیچ نشانه ای نمی
بینم که در جامعهء اسرائیل حرکتی به سوی ایجاد دولتی چند ملیتی وجود داشته
باشد. آنچه هست حرفها و تبلیغاتی ست دربارهء طرح وجود دو دولت اسرائیلی و
فلسطینی، که به جایی نرسیده است. امیدی به پیاده شدن طرح یک دولت چند ملیتی
هم نیست (7). من از صمیم قلب آرزو می کنم که جامعه ای عادلانه برپا شود.
خطاب من به حکومتگران این است که ما به اشغال ادامه می دهیم به شهرک سازی
ها هم همین طور. ده سال دیگر، بیست سال دیگر چه می شود؟ آنها جوابی نمی
دهند. چون جواب ندارند. آنها نه راه حل دو دولتی را واقعاً قبول دارند، نه
یک دولت چند ملیتی را. سؤال این است که آیا دنیا 40 سال دیگر می تواند چنین
وضعی را تحمل کند؟
مهمترین تغییری که
در ده سال اخیر در جامعهء اسرائیل رخ داده این است که این جامعه به حال
اغما (کوما) فرو رفته است. در 1982 به خاطر کشتار صبرا و شاتیلا 400 هزار
نفر در تل آویو به خیابان ریختند تا به کشتاری که مستقیماً هم توسط اسرائیل
صورت نگرفته بود اعتراض کنند. امروز اگر چنین امری رخ دهد 400 نفر هم به
خیابان نمی آیند. این مهم ترین تغییری ست که نشان می دهد که به اصطلاح
اردوگاه صلح فروپاشیده و نیز اینکه این اردوگاه چقدر سست بوده است. گفت و
گو دربارهء صلح از دستور کار خارج است. در سال های 1970 در تمام شام های
آخر هفته این پرسش مطرح بود که با سرزمین های اشغالی چه کنیم (آن روزها می
گفتند اراضی تحت مدیریت ــ الاراضی المدارة). امروز چه کسی حرف آن را می
زند؟ چه کسی برایش اهمیت دارد؟ اغمای عمومی مهمترین تغییر است. اسرائیل
هنوز یک کشور تماماً فاشیستی نیست، ولی این را می توانم با اطمینان بگویم
که به طور کامل آماده است فاشیستی شود. اگر یک رهبر فاشیست سر بلند کند هیچ
مانعی بر سرِ راهش نخواهد بود، نه سیستم آموزشی، نه قانونی. هیچ چیز جلویش
را نمی گیرد.
سؤال می شود حال که
امکان تغییر درونی در جامعهء اسرائیل نیست آیا امکان تغییر از خارج وجود
دارد؟ اگر اسرائیل هیچ کاری برای محاکمهء جنایات جنگی اش نمی تواند انجام
دهد مسلم است که دنیا باید این کار را بکند.
مقایسه بین
آپارتاید یا تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی و در اسرائیل دقیق و درست نیست.
چند ماه پیش که هیأتی از آفریقای جنوبی به اسرائیل آمده بودند از آنها
پرسیده شد که آیا این مقایسه درست است، جواب آنها این بود که تبعض نژادی در
اسرائیل بسیار بدتر است.
نخستین واکنش
جامعهء اسرائیل دربرابر انتقادات این است که دنیا علیه ما ست، ضد یهود
(آنتی سمیت) است. اما اگر بکوشید اسرائیلی ها را از ورود به فروشگاه
لافایت، روز حراج، جلوگیری کنید کولونی ها (شهرکهای مهاجر نشین یهودی) را
رها خواهند کرد...
برای من راه حل
سیاسی مسألهء مبرم نیست. قبل از هرچیز باید به اشغال پایان داد، مشکل
آوارگان (از 1948 تا کنون) را باید پایان داد. 60 سال است فلسطینی ها آواره
شده اند و این باید به شکلی پایان یابد. به نظر من اسرائیل در وضعیتی نیست
که خود به این امر بپردازد و آن را حل کند. اسرائیل حق ندارد که برای عقب
نشینی خود شرط بگذارد. دزد که برای پس دادن اموال سرقت شده نباید شرط
بگذارد. در تمام دنیا حتی یک کشور وجود ندارد که اشغال اسرائیل را تأیید
کند. این اشغال، غیر قانونی، جنایتکارانه و غیر انسانی ست. به نظر من هدف
مرکزی در این امر باید پایان دادن به اشغال باشد. پس از عقب نشینی، راجع به
قضایای دیگر می شود صحبت کرد ولی قبل از آن نادرست است.
دنیا دربارهء
اسرائیل همانند کشورهای دیگر قضاوت نمی کند. اسرائیل از امتیازات و خاصه
خرجی های زیادی برخوردار است. دارای دمکراسی غربی ست و به همین دلیل بیشتر
مورد انتقاد قرار می گیرد. من طی سال های گذشته در سارایوو صحنه هایی دیده
ام که هرگز در غزه ندیده ام. آیا معنای این سخن این است که اسرائیل به
اخلاق وفادار است؟ من نیاز به مقایسه ندارم. جاهای دیگر جنایات وحشتناکی رخ
داده ولی در مدتی محدود بوده وسپس واقعیتی جدید سر برآورده است. اما در
اینجا با تاریخی روبرو هستیم که از 1948 شروع شده. کسانی هستند مثل من که
فکر می کنند یهودیان حقِ داشتنِ یک کشور را دارند، اما می توانستند به نحوی
عادلانه به دست آورند. مسأله تنها بر سرِ عملیات «سرب گداخته» (تهاجم به
غزه در ژانویه 2009) نیست، مسأله بر سرِ کشتنِ عده یی و خراب کردنِ خانه ها
نیست، مسأله بر سرِ اشغال 60 ساله است. این خیلی بدتر از یک کشتار است.
زندگی یک جوان که به طور روتین و دائم در شرایط اشغال می گذرد بی رحمانه تر
و ظالمانه تر از عملیات «سرب گداخته» است. بنابراین، این مقایسه ها از نظر
من نادرست است. اسرائیل به تدریج، خود را برای کشتارهای بیشتر آماده کرده
است. در ده سال پیش نسبت کشته های دو طرف یک به صد بود و باعث می شد که
برخی شوکه شوند، ولی حالا چنین نیست. بی تفاوتی و بی اعتنایی امروز حیرت
انگیز است و چند سال دیگر کشتارها در سطوح گسترده تری صورت خواهد گرفت. آیا
جامعهء اسرائیل به نفی بلد و طرد فلسطینی ها می اندیشد؟ فکر می کنم نه که
با کامیون آنها را بیرون بفرستند آنطور که در شرایط جنگی ممکن است پیش آید،
بلکه آنقدر شرایط را بر آنها سخت می گیرند که خود بروند. من امشب بسیار
بدبین هستم و شاید با این حرفها شما از من هم بدبین تر شوید.
اما اینکه دربارهء
بایکوت علیه اسرائیل نظرم چیست، باید بگویم که من نمی توانم دعوت به بایکوت
کنم چون خودم به بایکوت عمل نمی کنم [رطب خورده منع رطب چون کند؟]. برخی
مانند ایال سیوان آگاهانه و با قبول تاوان ها و پیامدهایش این کار را کرده
اند و از اسرائیل بیرون آمده اند. من که خودم این کار را نکرده ام نمی
توانم بایکوت را از دیگران بخواهم. ولی چنان که گفتم خیلی مؤثر است. من
شراب ارتفاعات گولان (متعلق به سوریه که در اشغال اسرائیل است) را البته
نمی خرم. شراب اسرائیل می خرم.
اما اینکه شکست
مطلق فرآیند صلح ناشی از چه بوده، آیا به خاطر فاشیستی یا یهودی ـ نازی
بودنِ جامعهء اسرائیل بوده؟ چه چیز باعث این وضع است؟ آیا جدال تمدنها
(هانتینگتن)، سیاست بوش و محورهای شر؟ کدام یک؟ من فکر می کنم دو دلیل وجود
دارد: یکی دروغ باراک که پس از کمپ دیوید (سال 2000 زمان کلینتون) گفت
هرآنچه برایمان امکان داشت به منظور صلح به فلسطینی ها عرضه کردیم ولی آنها
قبول نکردند، پس طرفِ گفت و گو نداریم. و بعد، یعنی دلیل دوم، عملیات
انتحاری بود که رخ داد و پس از آن هر بمبارانی به امری عادی بدل شد. با
وجود این، هنوز جوانان و کسانی هستند که شجاعانه برای صلح کار می کنند ولی
در حاشیه اند و مورد تحقیر قرار دارند. سخن از صلح تبدیل شده به نمایش و
جشن و آواز و گردش دسته جمعی به نام حفظ میراث اسحاق رابین که در سالگرد
مرگ او تکرار می شود. همین و بس!
من از همه شما که
در این همایش حضور یافته اید متشکرم. این نشان می دهد که بدبینی من ناشی از
وضع داخل است و شاید از خارج بتوان امیدی داشت. همان طور که می گویند باید
به حد کافی رئالیست بود تا به معجزه باور داشت.
2ـ
چند مورد تکراری را عمداً حذف نکرده ام تا انسجام صحبت ها دست نخورده
بماند. هر پاراگراف معمولاً پاسخی ست که به پرسش های حاضران داده شده.
کروشه ها هم از من است.
3ـ چنین حرفی را نویسندهء پرتغالی، خوزه ساراماگو، برندهء نوبل ادبیات،
هنگام دیدار از فلسطین در 2002 بر زبان آورد و چه جنجالی بپا شد. نک به:
4ـ رادیو
J
(رادیو یهودی در پاریس) امروز 20 ژانویه فریاد می کشید که برخی بی شرم اند
و می گویند اسرائیل نژادپرست است. ببینید چطور به کمک آسیب دیدگان زلزلهء
هائیتی شتافته است!
5ـ حتی کسی مانند آوراهام بورگ
Avraham Burg
رئیس سابق کنیست از 1988 تا 1995، که می گوید «من هرگز از جست و جوی
همسایگانی [عرب] که شوق صلح دارند دست برنخواهم داشت تا همراه با آنها
دنیای مشترکمان را نجات دهیم» (نک. ویکی پدیا) من از محققان شنیده ام که وی
گفته است «وقتی از همسایه می گویم گمان نبرید که با یک سویسی طرف هستیم.
فلسطینی ها را نمی توان همسطح انسان ها دانست». جالب اینکه اصطلاح مادون
انسان که راحت علیه اعراب به زبان می آید همان مادون انسان یا
untermenschen
است که نازی ها علیه یهودیان، کولی ها و غیره به کار می بردند.
6ـ از گلدامائیر این سخن هم معروف است که گفته بوده: «من هرروز صبح که می
شنوم کودکی عرب [فلسطینی] به دنیا آمده احساس نفرت می کنم».
7ـ طرح تشکیل یک دولت لائیک در فلسطین را که در آن مسلمانان و مسیحیان و
یهودیان به طور دموکراتیک با هم زندگی کنند الفتح در سال 1968 پیشنهاد کرد
ولی اسرائیل نپذیرفت و بر یهودی بودن دولت اسرائیل پای فشرد. در یک سال
گذشته اسرائیل شرط گذاشته که برای از سرگرفتن مذاکرات، باید فلسطینی ها آن
را به عنوان دولت یهود به رسمیت بشناسند که طبیعی ست آنها چنین چیزی را رد
کرده اند. جالب این است که دولتی نژادی و مذهبی را دموکراتیک هم می نامند.
یادآوری: برخی از مقالات گیدئون له وی را روی سایت اندیشه و پیکار می یابید
از جمله:
نزدیک به پانزده سال پیش، «لانه کوچک» دو کبوتر همراه، «مه
لقا ملاح» و همسرش، بستر آشنایی ام با منصوره شجاعی بود.
آن موقع مسئله ای به نام «زنان» در رسانه ها و افکار عمومی
تقریباَ وجود خارجی نیافته بود. پس حرف زدن از تشکیل
سازمانی زنانه که مستقل هم باشد، «تابو» محسوب می شد. در
واقع هیچ نهادی برای وقف کردن زندگی مان و گستردن عشق و
عاطفه مان برای بهبود وضعیت زنان هموطن مان وجود نداشت و
آن لانه کوچک دو کبوتر عاشق محیط زیست، محمل آشنایی ما شد.
جایی که حالا دیگر فرزندان شان آن کلبه کوچک رویایی را
کوبیده اند و ساختمانی بزرگ بر فراز آن برساخته اند. از
قضا در هفته های اخیر بود که پس از مدت ها به اتفاق منصوره
دوباره به سراغ خانم مه لقا ملاح (یا همان «لقا جونِ»
منصوره) رفتیم، که این بار جای خالی آقای ابوالحسنی همسر
مهربان خانم ملاح، فضای غمناکی را در آن جا رقم زده بود.
هنگامی که، مانند همیشه، فضای صمیمی و خاطره انگیز آن
«لانه کوچک و پرجنب و جوش» را یاد کردم خانم ملاح آهی کشید
و گفت: آن موقع که آن همه بچه داشتیم یک خانه کوچک داشتیم
ولی حالا که این خانه بزرگ را داریم، بچه ها همه رفته اند.
منصوره گفت لقا جون «ما بی شرف ها که مانده ایم»...
و سپس زیر لب شعر «اخوان ثالث» را، که سالها پیش در شرایط
تنگ و پُرفشار سیاسی پس از وقایع سال 1332 سروده بود،
زمزمه کرد:
- آنکه در خونش طلا بود و شرف
- شانه ای بالا تکاند و جام زد
- چتر پولادین ناپیدا به دست
- رو به ساحل های دیگر گام زد
- در شگفت از این غبار بی سوار
- خشمگین، ما بی شرف ها مانده ایم.
آری، «ما بی شرف ها» همچنان مانده ایم، صبور و خسته، اما
مانده ایم تا غم عزیزان دربندمان را آرام آرام بنوشیم، تا
دلهره دستگیری قریب الوقوع عزیزی دیگر را در بندابند
پُرارتعاش وجودمان احساس کنیم، تا هشدارهای رُعب انگیز
مقامات انتظامی را به حافظه مان تزریق کنیم و مدام آب دهان
مان خشک شود...
«ما بی شرف ها» مانده ایم، تا وقتی به سوی مادرانی که به
عزای عزیزان شان دمی به پارک لاله دور هم نشسته اند بی هوا
یورش می آورند و می زنند و می ترسانند و می برند و به
زنجیر می کشند، حیرت زده از افق آینده ی ارزش های رو به
زوال میهن مان، فغان سردهیم!
«ما بی شرف ها» مانده ایم که وقتی خبرهای قریب الوقوع بودن
اعدام بندیان بیگناه سرزمین مان را می شنویم با دهانی باز
و تلخ بگوییم: چرا؟ وقتی احکام سنگین برای کسانی همچون
احمد زیدآبادی، بهمن احمدی امویی، عاطفه نبوی، عبدالله
مومنی، و ده ها تن دیگر، به بهانه هایی همچون «استناد به
جمله ای از وکیل اش» صادر می کنند، انگشت حیرت بر دهان
ببریم و بگوییم چرا؟ و یا وقتی پریسا کاکایی، سمیه رشیدی،
بهاره هدایت، لیلا و سارا توسلی، آذر منصوری، بدرالسادات
مفیدی، و ده ها نفر از بندیان را از ملاقاتی کوتاه با
خانواده هایشان محروم کرده اند، چرایی اش را نجوا کنیم. و
یا وقتی منصوره شجاعی، شیوا نظرآهاری و مهدیه گلرو از میان
اوین یان در ملاقات خود از «هیچ» می گویند، باز هم تکرار
کنیم و بگوییم چرا؟ و هنگامی که نمی دانیم به چه جرمی
تعدادی از مادران صلح همچون زهره تنکابنی و مهین فهیمی را
به اسارت گرفته اند، برای هزاران باره و به تکراری نفس گیر
بگوییم: آخر چرا؟ چرا؟ چرا؟ ...
آری، «ما بی شرف ها مانده ایم» خسته و عصبانی. اما بر خاک
میهن خود همچنان محکم و استوار ایستاده ایم تا در قاب
واقعیت، شاهد چهره بیمار و تکیده ی منصوره شجاعی باشیم که
به جرم دو دهه فعالیت صلح آمیز و بی منت برای گسترش آگاهی
و کسب حقوق زنان هموطن اش، اکنون در گوشه زندان اوین به
همراه همبندان اش، در آتش فراغ تنها زاده اش ذره ذره آب می
شود. انگار همین دیروز بود که در نخستین شماره فصلنامه
«جنس دوم» به سال 1377 در مقاله ای تحت عنوان «زن و طبیعت»
به دفاع از بکارگیری روش پرهیز از خشونت در زندگی، نوشت:
«زنی که در ساحل آن رود، با نفی خشونت ها، عداوت ها و سلطه
جویی های مردانه، زندگی آشتی جویانه پیشه کرد و با زمینی
که روی آن می زیست مانوس گردید...» و هشت سال بعد یعنی پس
از برگزاری تجمع 22 خرداد 1384 زنان در مقابل دانشگاه
تهران، و باز هم در دفاع از رفتار مسالمت جو و پرهیز از
خشونت، می نویسد: «در همان اوایل مراسم متوجه شدم که خودم
و دیگران مانند گذشته، خشمناک و غضب آلود مشت گره کرده
بالا نمی بریم و بر خلاف دوران انقلاب، دست هایمان را
بالای سر به نشانه صلح و شادی برهم می زدیم گویی کسی در
درون ما دست هایمان را پایین می کشید و به آرامش فرا می
خواندمان. گویی برای بیان اعتراض، حرکت نمادین دیگری در
درون ما نهادینه می شد. حرکتی که تنها و تنها صلح، مدنیت و
عدم خشونت را به تصویر می کشید. حرکتی مسالمت جویانه که در
دوران انقلاب بارها و بارها ـ حتا از سوی خود ما ـ سوسول
بازی خوانده می شد...» (تریبون فمینیستی، خرداد 1384)
دو سال بعد از آن واقعه تاریخی و با تاکید بر همان نگاه
خشونت پرهیز نهادینه شده در وجودش، در سالگرد 22 خرداد که
از سوی فعالان کمپین یک میلیون امضاء برگزار شده بود، با
این سخن آن مراسم را افتتاح کرد که: « کمپین یک میلیون
امضاء به عنوان تجسمی واحد از مطالبات حقوقی زنان نیز از
آن دست زمین لرزه هایی است که تکانه هایش نه ویرانی که
امید آبادانی و صلح را به زنان ایرانی پیشکش کرده است...
حضور زنان در خرداد ماه های داغ اخیر جرقه های نه چندان
کوتاه عمر جنبش زنان را به آتش پایدار کمپین یک میلیون
امضاء و خیزش های پرشور دیگر تبدیل کرد و اینک در این
خرداد داغ نیز به پاسبانی آتش خویش نشسته ایم.» (تغییر
برای برابری، 23 خرداد 1386)
و حالا هموست که با گذشت نزدیک به 5 سال از آن تجربه ناب
مدنی زنان در مقابل دانشگاه تهران، با اندوه و از سردرد و
حیرت نسبت به خشونت های ایجاد شده در روز عاشورای امسال،
با فروتنی می نویسد: «دریغا... که امروز تمامی آموزه های
ضد خشونت در برابر حمله خشونت آميز مهاجمان ، خاموش و آرام
در هاله ای از اندوه و الم ناخواسته دل به تلافی نابرابر
بست تا که شاید در امان بماند. جوانان یکتا پیراهن و غمگین
و خشمگینی که تا میانه های خشونت هنوز نمی دانستند چرا می
بایست بدین میزان آماج نفرت و خشونت باشند...» (مدرسه
فمینیستی، 6 دی 1388)
آری، ما صبوریم و همچنان در خانه و بر خاک مان مانده ایم
حتا اگر از پا بیفتیم اما ناامیدی، هرگز. مانده ایم و
امیدوار تا کتابخانه های کوچک و سیّاری را که منصوره شجاعی
در گوشه و کنار این وطن بلازده با هزاران امید و با همان
کرشمه های معمول و دوست داشتنی اش برای زنان و کودکان
مناطق محروم به راه انداخته پاس بداریم. این کتابخانه های
موقت و نهادهای کوچک و خاطره انگیز، حاصل صبوری و رنج و
عرق روح او و امثال اوست که عاشقانه به پای هموطنان شان
نثار کرده اند.
منصوره شجاعی را از همان آغاز راه مشترکمان شناختم، راهی
پُر فراز و کم نشیب به امید بهبود شرایط زندگی زنان
کشورمان. او را و روح پُر طراوت اش را حتا پیش از آن که به
همراه اش «مرکز فرهنگی زنان» را بر پایه های لرزانش
بنشانیم، شناختم. اما حضور و دغدغه های منصوره در هر
نهادی، چه آن ها که در تاسیس و بنیادگذاری اش نقش داشت
(نهادهایی همچون مرکز فرهنگی زنان، کتابخانه صدیقه دولت
آبادی، کمپین یک میلیون امضاء، مدرسه فمینیستی و...) چه در
نهادهایی که با آن ها مدتی همکاری داشت (از جمله شورای
کتاب کودک، جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست و...)
گسترش آگاهی و آموزش بود: آموختن به زنان و کودکان از قلب
پایتخت تا اعماق روستاهای بلازده بندرعباس و از کودکان
ایرانی تا افغان ها. عشق به کتاب و آموزش، او را از نگارش
مقالاتی در مورد محیط زیست در «فصلنامه کتاب» (به سال
1375) تا انتشار کتاب دو جلدی و ماندگار «اخلاق زیست
محیطی» (زیر نظر و به همت او)، (به سال 1384) و ترجمه
متونی در حوزه «اکوفمینیسم» و یا ترجمه کتابی برای آموزش
کتابخوانی به کودکان، و بالاخره تا همکاری با نشریات
گوناگون زنان، به تکاپوی دائم وا می داشت.
از وقتی منصوره را شناختم، هر کجا و هر زمان کار و فعالیتی
برای آموزش دیگران مطرح بود (چه در شکل کتاب و کتابخانه
برای کودکان و زنان، و چه در قالب کارگاه آموزشی مطالعات
ادبی در حوزه زنان)، حضوری همیشگی و بسیار امیدوارانه داشت
و با انرژی فوق العاده ای تلاش می کرد. هر جا و در هر
شهرستانی که قرار بود کارگاهی آموزشی برپا شود، منصوره از
جمله اولین داوطلبان بود تا به هر منطقه ای از این سرزمین
پهناور قدم بگذارد. کارگاه های آموزشی کمپین، با او و به
یاری تجربه های گرانقدرش آغاز شد و در شهرستان ها و هر جا
که بود پیشقدم می شد. در کارگاه کمپین در کرمانشاه با
تاکید بر گسترش آگاهی گفت: " خواسته ای که از دل مردم بر
نیامده باشد تبدیل به داستانی فرمایشی می شود کما اینکه
دیدیم تمام حقوقی که به زنان اهدا شده بود، پس از انقلاب
بدون مقاومت خود زنان به راحتی از بین رفت "
برای همین در یکی از این کارگاه ها (در شهرستان خرم آباد
در شهریور ماه 1386)، که در خانه یکی از فعالان عدالت طلب
خرم آباد تشکیل شده بود به همراه تعدادی دیگری از اعضای
کمپین تهران و تعدادی از زنان و مردان متعهد خرم آباد،
بازداشت شد. پیش از آن نیز هنگامی که می خواست در کارگاهی
آموزشی در هند شرکت کند به همراه دو نفر دیگر از اعضای
مرکز فرهنگی زنان (طلعت تقی نیا و فرناز سیفی) بازداشت شد
(کانون زنان ایرانی). حتا ممنوع الخروج شدن اش هم به خاطر
دل بستگی اش به تشکیل کارگاه آموزشی کمپین اتفاق افتاد
یعنی اسفند 1386 زمانی که به همراه نسرین ستوده قرار بود
برای زنان ایرانی ساکن دوبی، کارگاه آموزشی کمپین را به
مناسبت 8 مارس برگزار کند. عزم رفتن به آن سفر هم این بود
که بارها شنیده بود زنان ایرانی مقیم دوبی دل شان پر می
کشد که همراه دیگر زنان هموطن شان، برای اصلاح قوانین
تبعیض آمیز علیه زنان، تلاش کنند. و برای همین بود که
بارها و بارها مورد بازجویی قرار گرفت.
برگزاری کارگاه های آموزشی کتابداری برای زنان از جمله
دغدغه های دیگر آموزشی اش بود که او را با زنانی از اقشار
و طبقات گوناگون پیوند می داد. این تماس های چهره به چهره،
آشکارا بر رفتار گشوده و انعطاف پذیر او تاثیر تعیین کننده
ای داشت.
پس از آن، هنگامی که دیگر هیچ فضا و مکانی (از جمله
فرهنگسراها) برای برگزاری سمینارها و کارگاه های آموزشی
زنان وجود نداشت، از آموزش و تشکیل کارگاه ها نا امید نشد
و سرانجام کارگاه های نقد فمینیستی را با سختی و پشتکار و
خلاقیت در خور تحسین، آغاز کرد چرا که معتقد بود: «آموزش
های غیر رسمی و نقش آن در پیشبرد جنبش های مدنی و اجتماعی
از یک سو، و کوتاه بودن دست فعالان اجتماعی از حوزه های
آموزش رسمی از دیگر سو موجب شده که گرایش به برگزاری
کارگاه برای آموختن و انتقال تجربه های آموزشی به بیشتر
حوزه ها گسترش یابد.» و همین دغدغه و احساس مسئولیت بود که
او را به دنبال «کافه های شهر» کشاند برای برگزاری کارگاه
های نقد ادبی فمینیستی.
در ادامه نیز کارگاه های آموزشی «کنوانسیون رفع هر گونه
تبعیض علیه زنان»، که در ائتلاف «همگرایی جنبش زنان برای
طرح مطالبات در انتخابات» به راه انداخته بودیم، منصوره را
دوباره به اقصا نقاط کشور روانه کرد و شهرهای مختلف را زیر
پا گذاشت تا کارگاه های کنوانسیون رفع تبعیض را برپا سازد.
کارگاه هایی که ابتدا از شهر شیراز کلید خورد، و در همان
زمان اندک باقی مانده به روز انتخابات، در شهرهای دیگر از
جمله شهر تبریز ، اصفهان، و ... هم گسترش یافت. منصوره در
کارگاه تبریز در مورد اهمیت افزایش خودآگاهی زنان نسبت به
حقوق خودشان گفت: «در دوره پهلوی و انقلاب زنان همپای
مردان شعار مرگ بر شاه می دادند اما هرگاه حرف مسائل مشخص
زنان می شد ،همه می گفتند بگذارید اول شاه برود اما پس از
آن انگار ما زنان هم رفتیم چون تمامی حقوق و قوانین حمایتی
خاص زنان به فراموشی سپرده شد.»
در هفته های اخیر هم تازه داشت دلش پر می کشید که در کمیته
«همبستگی زنان علیه خشونت» [این کمیته با همت گروه هایی از
فعالان جنبش زنان درپی حوادث خشونت بار پس از انتخابات شکل
گرفت و قرار بود کارگاه آموزش مقابله با خشونت علیه زنان و
شیوه های رودررویی با خشونت های اجتماعی برگزار کند]، باز
هم به شهرستان ها مسافرت کند و از اندوخته های ارزشمند خود
به منظور برگزاری این کارگاه ها، هزینه نماید. و لابد حالا
در کنج سلول نمناک و نیم تاریک اش با آن چراغ فلورسنت
لعنتی، مواد درسی کارگاه خشونت را در ذهن خود مرور می کند،
چرا که معتقد بود: «از آن زمان که زنان در اعتراض به
نابرابری های خانگی، اجتماعی و قانونی قد علم کرده اند
،خشونت نیز در اشکال پنهان و عریان، همچون ابزاری برای به
خاموشی کشاندن این اعتراض، در مقابل زنان قد علم کرده است
.خشونتی که طی سالیان در عرصه خصوصی و عمومی ، درخانه و
خانواده ، جامعه و قوانین بر آنان اعمال شده، اینک در
پیوند با خشونت حاکم بر جامعه ـ که در همان خشونت بر زن
ریشه دارد ـ به عنوان عادتی رایج در جامعه و درمناسبات
میان افراد دیده می شود که گاهی با اغماض از سوی مردم
خشونت دیده و گاه لاجرم با نگاهی تلافی جویانه، نسبت به آن
برخورد می شود.»
در «مرکز فرهنگی زنان» بود که منصوره شجاعی، به پشتوانه
تجربه منحصربفردش در حوزه کتابداری و شورای کتاب کودک،
کمیته اختصاصی کتابخانه را بنیاد نهاد و سپس طرح کتابخانه
صدیقه دولت آبادی را نوشت و همراهان کتابخانه را فراخواند.
به یاد می آورم چگونه در ابتدا به شهرداری ها می رفت تا
بلکه جایی به ما بدهند برای تاسیس کتابخانه زنانه. اما همه
راه ها بن بست بود. پس از آن سال ها طول کشید تا خردک سکه
هایمان را کنار هم گذاشتیم و با همکاری و اتحاد دسته جمعی
اعضای زحمتکش و صدیق مرکز فرهنگی، بالاخره کتابخانه ای
کوچک تاسیس شد و در همه آن مدت 3 سال پیگیری و پافشاری ها،
تا هنگامی که اولین محل را برای کتابخانه اجاره کردیم،
عمدتاَ این منصوره بود که رتق و فتق امور و سامان دادن
مستمر به کارها به منظور راه اندازی کتابخانه را برعهده
داشت، و سرانجام پس از راه اندازی اولیه کتابخانه بود که
منصوره، همراهان ثابت دیگری یافت.
او طرح «کتابدار پابرهنه» را مطرح و پایه گذاری کرد، و نیز
تاسیس نهادهای موقت کتابخانه های سیّار را (به منظور
رساندن کتاب به زنان روستاها و شهرهای دور و نزدیک) عملا
خودش اجرا کرد.
کتابخانه بانو در روستای ِاِِوَز که با سعی و همت منصوره
تاسیس شد، محل برگزاری این کارگاه های آموزشی برای زنان
این منطقه محروم کشور شد. منصوره خود در «روزنامه آفتاب»
در این باره می گوید: « پس از بازنشسته شدنم از کتابخانه
ملی مدت ها به موضوع مورد علاقه ام یعنی کتابداری اجتماعی
و پیوند کتابخانه با مناطق محروم فکر کردم.... در نتیجه با
عشق و علاقه و با کوله پشتی های پر از کتاب ابتدا به زنان
و کودکان افغانی آموزش کتابداری دادم تا این که از طریق
یکی از دوستانم در روستای اوز که در شورای کتاب کودک سال
ها با او همکار بودم از تصمیم زنان اوزی و تاسیس کتابخانه
شان آگاه شدم.» سپس او درباره تجربه اش از تاسیس کتابخانه
بانوان اوز می گوید: «من به این زنان امیدواری خاصی دارم و
امیدوارم روزی قفسه های این کتابخانه با آثار و نوشته های
خودشان پُر شود». (روزنامه آفتاب)
در بخش اعظم سال های عمر، منصوره عشق اش این بود که کتاب
ها را از این و آن بگیرد و به این و آن بدهد و همین عشق و
ایمان اش به کتاب و گسترش کتابخوانی بود که سرانجام او را
به «کتابخانه بند نسوان زندان اوین» کشاند و دو سال پیش،
از میان جمع دوستان اش، آغازگر و مبدّع شجاع اهدای کتاب ها
و آثار ارزشمند به کتابخانه زندان زنان شد.
منصوره که با شوق و انرژی قابل تحسین، فعالیت تاثیرگذار
خود ( کتاب رسانی به زندان زنان) را آغاز کرده بود تجربه
اش را چنین بیان می کند: «به سراغ مقالات مربوط به
کتابخانه های زندان رفتم ، خواندم ، پرسیدم ، سنجیدم ،
همذات پنداری کردم ، با کمک دیگر دوستانم به آنچه در پستوی
کتابخانه برای اهدا نگاهداشته شده بود ، سرزدیم و سرانجام
فهرستی برای سلیقه ها ونیازهای گوناگون زنان زندانی تهیه
کردیم. هنگام تهیه فهرست و خرید کتاب، مطابق عادت دیرینه
وحرفه ای یک کتابدار با دغدغه های اجتماعی ، کتابداری بودم
بدون پیش داوری و جانبداری ، کتابداری عاشق که تنها راه
حیات پویای فرهنگ و اجتماع را پیوند این دو می دانست و
اصلی ترین رشته این پیوند را نیز کتاب و کتابخوانی . شیفته
بودم به همان شیفتگی گاهان کتاب خوانی و کتابخانه ساختن
برای کودکان نابینا ، مسئول بودم به همان مسئولیت زمان
خرید کتاب برای زنان وکودکان مهاجر افغانی ، شاد بودم به
همان شادی برپایی کتابخانه های سیارمناطق محروم و آگاه
بودم به همان آگاهی کار برای کتابخانه زنان صدیقه دولت
آبادی و کتابخانه بانوی اوز؛ امااین بار چیزی در من دگرگون
شده بود . این بار یکایک مخاطبانم به چهره، مقابل چشمانم
ظاهر می شدند و نه فقط زنان آسیب دیده اجتماعی بندعمومی
زندان اوین، بلکه این بار ناخودآگاه تمامی زنان فعال
اجتماعی، به جلوه ی تمام ، مقابل چشمانم ظاهر می شدند و
ناگاه حس کردم که با یکایکشان به گپ و گفت افتاده ام و
برای سلیقه تفننی یکایکشان کتاب انتخاب می کنم و چانه می
زنم !!... هر چند نه به شادی همیشگی که به غم و اندوه برای
زنانی که گویا به آینده ای ـ نه خیلی دور ـ به بند کشیده
می شدند کتاب می خریدم ؛ برای فعالان اجتماعی که عاقبتشان
را این گونه بر پیشانی تاریخ زنان رقم می زنند. برای زنان
دردمند و عصیان زده، برای قربانیان لایحه های ضدخانواده ،
برای زنان خود نسوخته تا که سوزانده شوند در چنگال قوانین
ناعادلانه، برای خودم، برای تو، برای تمامی ساکنان زندان
زنان .... (19 آذر 1386)؛ گویا در همان دو سال پیش، منصوره
می دانست که بین او و زنان زندانی که برایشان کتاب می خرد
واقعا فاصله ای نیست چرا که امروز این فاصله چقدر قدر
نزدیک شده، به کوتاهی چند قدم، آری فقط چند متر شاید به
طول یک راهرو، از سلول های بند 209 اوین (که او و دوستانش
در آنجا اسیرند) تا بند عمومی زنان .
عشق او به کتاب و آموختن و آموزش، او را به سمت نوشتن در
حوزه «نقد کتاب» سوق داد تا جایی که اکثر کتاب هایی که در
حوزه زنان به نگارش درآمده به همت او به خوانندگان علاقمند
معرفی شد و از همین رو بود که منصوره شجاعی، یکی از
نویسندگان پروپا قرص صفحه «نقد کتاب زنان» در مجله زنان، و
نیز در نشریه «جهان کتاب» شد و در این نشریات هر کتابی در
مورد زنان و یا به قلم زنان به نگارش در می آمد مورد بررسی
و نقد و در نهایت به خوانندگان معرفی می کرد.
منصوره شجاعی در مقاله «گریستن در محضر مردم» در روز جهانی
زن (هشتم مارس 1385) هنگام سخنرانی اش در مراسم اهدای
تندیس «صدیقه دولت آبادی» به کتاب برگزیده مربوط به مسایل
زنان، گفت: «تریبون همیشه به معنای موقعیت است. موقعیتی که
برای رسانیدن پیام به مخاطبان بالقوه و بالفعل جریانی است
که صاحبان تریبون برای پیشبرد آن تلاش کرده وفعال بوده
اند. تریبون همیشه به معنای ارتباط مستقیم با مردم است.
مردمی که از راههای دور و نزدیک برای شنیدن پیام ودیدگاه
جریانی که تریبون را در اختیار دارد ، آمده اند.» (سایت
زنستان، اسفند 1385) و از همین رو بود که منصوره برای هر
کدام از فعالان جنبش زنان که به زندان اسیر می شدن،
تریبونی می یافت برای اعتراض به زندانی شدن آنها، و هر جا
تریبونی پیدا می کرد از نقد قوانین تبعیض آمیز و تاثیر
مخرب آن بر زندگی زنان میهن اش سخن می گفت. حتا هنگامی که
لایحه حمایت از خانواده در مجلس طرح شد و ائتلاف بزرگی
علیه آن از سوی فعالان جنبش زنان پدید آمد، همو بود که در
صف اول به همراه تعداد دیگری از فعالان جنبش زنان به مجلس
رفت و اعتراض کرد و مجلس را نیز به تریبونی برای رساندن
صدای حق خواهی زنان تبدیل ساخت.
منصوره حتا نفس و انگیزه ی برگزاری تجمع های مسالمت آمیز
را، ایجاد رسانه و تریبونی برای بیان خواسته های زنان می
دانست، به طوری که معتقد بود: «هزینه ای که زنان در تجمع
های خیابانی سال های اخیر متحمل شده اند همان رنجی است که
به گفته گاندی داوطلبانه بر خود هموارکرده اند تا نیروی
بالقوه آنان را برای ادامه راه، بالفعل سازد و لجاجت حریف
را نیز محک زند. شاید هرگز به زنی برنخوریم که خود در این
تجمع ها شرکت داشته و ازپرداخت هزینه آن ناله سرداده باشد.
بلکه همچنان بر موثر بودن این رسانه قدیمی و دیر آشنای
جوامع بشری، پا می فشارد. هرچند که با تحلیل هوشمندانه از
شرایط موجود، عرصه عمومی را به شیوه ای دیگر و با جمع آوری
امضا و حضور «چهره به چهره» در شهر از آن خود ساخته است.»
همواره جستجوی مکان ها و مناطق محروم، انعکاس دردهای
پنهان، و کشف رازهای ظاهرا پیش پا افتاده اما تاثیرگذار بر
زندگی زنان ایران زمین یکی از دغدغه های شورانگیز منصوره
شجاعی بوده است. او در همین ارتباط، قلم و نثر جذاب اش را
به کار گرفت و در یکی از مقالات ماندگارش نوشت:«رمز و راز
سواحل و بنادر جنوبی ایران ازجنس رمز و راز سرزمین پریان
افسانه ای نیست . لطافت و مهرباني و معصوميت از آن نمي
بارد اما جاذبه اي غريب و جادويي ، جهاني ديگر را پيش رو
مي گشايد .جهاني در همسايگي آهنگين قبایل آفریقاو افسانه
هاي هاي شگفت بوميان و حكايت غريب بادهای مرض دارصحرا هاي
دور ودرياهاي سياه . جهاني مملو از بدايع و ثروت هاي
سرشار، همچون ناظري بر فقربي رحم ساحل نشینان دریازده
.... اين رمز وراز حتی به گفتن باز نمی شود.»
اما عشق به این سفرهای فرهنگی و گاه پُرمخاطره هرگز برای
«تفریح» نبود بلکه نتایج آن، عملا ثابت کرد که برای دست
یافتن و معرفی زنانی بود که صدایی نداشتند. برای نمونه
وقتی بارها و بارها کنارگوشه های بندرعباس را گشت بالاخره
«زیبا» را یافت و در معرفی او چنین نوشت: «حضور دور و از
ياد نارفته زني زنگباري و زيبا نام، با فلوتي كوچك و
آهنين كه به همراه زناني از تيره خويش به شادسازي و
شادخواري به مجالس عروسي دعوت مي شد و سازهاي مردانه مي
نواخت و زنانه مي خواند هم از اين دست واقعيت هاي افسانه
اي آن دياراست. "زيبا شيرواني " سردسته و خواننده گروهي
كوچك بود و فلوت و "دهل گپ" هم ميزد كه سازي مردانه بود.»
منصوره حتا وقتی به شهر کرمان سفر کرد نیز، صدای «زن باغ
سنگی» شد: «در استان کرمان راه سیرجان را که پیش می گیری ،
میانه های راه، در روستایی به نام "بلورد "Balvard،
زنی از اهالی این روستا سالهاست چشم به راه مسافرانی است
که برای دیدن باغ سنگی "درویش خان اسفندیارپور" از راه
برسند و به حکایت شگفت او از این باغ خشک و عبوس و خاطره
پریشان احوالی درویش خان پس از اصلاحات ارضی گوش دهند. زنی
که یکه و تنها درحفظ این میراث بکر و نقل خاطره آن سالها
تلاش کرده است.»
منصوره در سفری دیگر، صدای زنان بزفروش میناب می شود و می
نویسد: «زنانی خاموش و صورت پوشیده در برقع های رنگین اما
با دست هایی توانا و قدم هایی آهنگین و پرمنت بر زمینی سخت
که قدم این زنان بر سرش فخر اوست. زنان روستایی و گاه
حاشیه نشینی که ارزش مادی کار آنها در سراسر این زمین سخت،
نانوشته مانده اما خانه و کاشانه در انتظار حضور پُرنعمت
آنان است ، بدان گاهی که بازگردند و دستان جادویی خویش بر
سفره خالی خانواده برکشند و شوهر و بچه و حتی هووی خویش را
از این خوان مهر، سیر و پر گردانند.»
منصوره شجاعی در خلال سالهای آغازین فعالیت اش، با
دوراندیشی و تخیلی زنانه، حرکت اجتماعی زنان را با ادبیات
و نقد ادبی در هم آمیخت چرا که اعتقاد داشت که هر حرکت
اجتماعی بدون خلق ادبیات خاص آن، به سختی می تواند ریشه
بگیرد و ماندگار و تناور شود. معتقد بود که هیچ حرکت حق
طلبانه ای بدون یاری گرفتن از ادبیات نمی تواند در تاریخ
مستند جهان، جای بگیرد: «...تجربه مادران و مادربزرگ های
ما از دوران مشروطه تا کنون به لحاظ تسلط تاریخ مذکر، به
سختی و بسیار ناقص به ما رسیده و حقیقتاَ به سختی از دل
تاریخ شفاهی زنان و یا زحمات یکی دو مورخ متاخر به ما
منتقل شده و درس هایی به ما آموخته.. تاریخ مشروطه کسروی
یکی از معتبر ترین نسخه های تاریخ است انصافا بروید و نگاه
کنید ببینید چقدر در مورد زنان نوشته و یا این کتاب ها و
منابع تاریخی زنان که اخیرا تدوین شده جقدر از این کتاب به
عنوان یک منبع معتبر توانسته استفاده کند ؟ خب حالا امکانی
فراهم شده که زنان باقلم خود تاریخ خودرا مکتوب کنند و
نوشتار زنانه در تاریخ نگاری باب شود آیا این مبارک نیست
؟» (30 مهر 1386)
از همین رو بود که به همت منصوره، نمايشگاه نقاشي «همة
مادران من» با محور اصلي حق حضانت مادران، یعنی يكي از
موارد آشکار تبعيضآميز عليه زنان، همزمان با سالگرد کمپين
يک ميليون امضا، در چهارم بهمن 1386 برگزار شد. «مجله
زنان» در مورد این نمایشگاه نوشت: اين نمايشگاه که ده روز
به طول انجاميد، در سه روز نخست خود، شاهد برگزاري کارگاه
براي مخاطبان نمايشگاه بود. ازجمله موضوعات اين کارگاه،
عبارت بود از «حضانت فرزندان را به مادران بسپاريد»، «من
مساوي نصف»، «سلطان غم، مادر»، «ناموس»، «مادر بهتر است يا
عمو؟» و "اول بگو «شام» چي داريم؟" منصوره شجاعي، مسئول
بخش هنري کمپين، که پيگير برگزاري اين نمايشگاه بوده است،
دربارة انتخاب موضوع حضانت براي اين نمايشگاه ميگويد:
«وقتي قوانين تبعيضآميز را بررسي كرديم، به نظرمان آمد
تبعيضآميز بودن قانون حضانت، بهرغم اصلاحاتي که در آن
صورت گرفته، دربرگيرندگي بيشتري دارد و براي همة زنان و
مادران و حتي کودکان ملموس است.»
و از پرتو همین نگاه متعهد و هنردوستانه اش بود که حتا
هنگامی که در نقد لایحه حمایت از خانواده با تمام وجودش
فعالیت می کرد اما زادروز «قمرالملوک وزیری» را فراموش
نکرد. به طوری که در سخنرانی خود که در نقد لایحه خانواده
ایراد کرد، چنین اظهار داشت: «لابد حسن تصادفی است که
امروز 14 مرداد سالگرد انقلاب مشروطیت و نیز سالگرد خاموشی
قمرالملوک وزیری، زبان آوازین اعتراض به جامعه مردسالار
بابرگزاری این نشست در اعتراض به لایحه ضدخانواده مصادف
شده است..»
سال بعد (امسال ـ 1388) نیز منصوره در بحبوحه جنبش سبز باز
هم هنر و هنرمندان زن را فراموش نکرد و بار دیگر در سالگرد
قمرالملوک وزیری نوشت: «در پنجاهمين سالگرد خاموشي قمر ،
تجسم دوباره این هر دو رویداد را به عین مي بينيم . در
کوچه و خیابان های شهر و ديارمان و حتي فراسوتر، در هر کجا
و بر هر خاکی که مردمان و مسافران عشق توشه امان در سال
هاي هجرت ، رحل اقامت گزیده اند . زنان و آزادی ، زنان و
مردان با خواست آزادي و پذیرش و احترام به دیگری ، هر که
باشد و به هر شکل که برون درآید ، و به پیشقراولی زنانی که
سینه پرمهر خویش، میزبان تیرهای خشونت کردند و ’مهر - مهر
جاودان اشان را براین غوغا زدند....»
قبل از زندانی شدن منصوره، قرارمان این بود که امسال به
مناسبت تولد فروغ فرخزاد کاری جدی تر، غنی تر و گسترده تر
در مورد اشعارش صورت بدهیم اما او چند روز قبل از تولد
فروغ دستگیر شد. تن بیمار و خسته اما گرم و حرکت آفرین او
را در سلول های زندان اوین حبس کرده اند با این حال انرژی
مثبت وجودش به دوستانش در بیرون از زندان، قوّت می بخشد.
جای خالی فعالیت هایش امروز سروده ی فروغ را به یادم می
آورد که: «تنها صداست که می ماند» و منصوره نه تنها «صدای
زیبا» و مهربانش، که همه تلاش ها، آثار و کتابهای منتشر
شده اش، فعالیت های صلح جویانه و پایداری اش در مقابل
ناملایمات همچنان پشتوانه حرکت و دلگرمی ما است. و مطمئنم
که حضور او به همراه ده ها تن از زنان برابری خواه و مدافع
تغییر در زندان و اسارت نیز زایا و برای همبندان شان، پُر
برکت است.
نایب رییس محترم مجلس وریاست کمیته تحقیق پیرامون
واقعه کوی دانشگاه
جناب حجت الاسلام آقایابوترابی
با سلام و احترام
طی روزهای گذشته مجلسشورای اسلامی گزارش
تحقیقات خود پیرامون بازداشتگاه کهریزک و وقایع
اتفاق افتاده دراین بازداشتگاه را منتشر
کرد. گزارش مجلس اگرچه نتوانسته است همه شبهات را
رفعنماید اما به واقع گزارشی متفاوت
از تمام حرفهایی است که در حوادث پس از انتخاباتاز جانب حاکمیت زده شده
است. این گزارش می تواند نوید دهنده این امر باشد
که هنوزمیتوان به صداهای متفاوت در درون
حاکمیت باور داشت و هنوز کورسوهای امید بهبازگرداندن حداقل بخشی از
حق ظلم دیدگان و آسیب دیدگان به ناحق خاموش نشدهاست.
آقای ابوترابی!
در همین گزارش از شما بهعنوان مسئول تحقیق در مورد
واقعه کوی دانشگاه نام برده شده و این امر ما را
بر آنمیدارد که نکاتی را اگر نه به
عنوان تذکر، حداقل به عنوان درد دل و برای ثبت دراذهان حق جویان و
عدالتخواهان خطاب به شما بیان داریم.
شما به خوبی میدانید واز نزدیک نیز در جریان
قرار گرفتهاید که از شامگاه ۲۴ تا سحرگاه ۲۵
خرداد، کویدانشگاه تهران که مسکن و
ماوای چند هزار دانشجو بود، مورد تهاجم نیروهای
پلیس، لباسشخصی و شاید هم افراد
خودسر قرار گرفت. آسیبهای جدی به خوابگاه و اموال
ساکنان،ضرب و شتم دانشجویان و بازداشت و
انتقال حدود دویست نفر از آنها به بازداشتگاه ونگهداریشان در بدترین
شرایط محصول اولیه این تهاجم بود.
بر اساس سابقه پیشین وشرایط وقت کشور امیدی به
احقاق حق دانشجویان مظلوم نداشتیم. از آن وضعیت
بوی عدالتنمیآمد تا آنکه رهبر
انقلاب در سخنانشان به واقعه کوی اشاره کردند و
حتی در توصیفچنین وقایعی از لفظ جنایت
نیز استفاده کردند. امیدوار شدیم که شاید در میان
مدعیاندینداری و حریت و عدالت رگ غیرتی
بجنبد و این بار داستان به روالی دیگر پیشبرود.
اما دریغ!
دریغ که در این هفت ماهچیزی جز چرخیدن در بر همان
پاشنه پیشین ندیدیم و آنچه بود چون همیشه فراموشی
حقدانشجویان و تعویض اندک اندک
جایگاه ظالم و مظلوم و شاکی و متهم بود.
با همه اینها و فقط برایبازگرداندن آرامش به فضای
دانشگاه و رفع شرایط امنیتی ایجاد شده پیرامون
دانشگاه،سعی کردیم حقوق پایمال شده
دانشجویان را از طریق خواست مداوم از مسئولین
دانشگاه ونمایندگان مجلس، به آرامی
و خارج از فضای عمومی پیگیری کنیم تا شاید لااقل
در اینباره عدالتی برقرار شود و ظالم به
سزای جنایات خود برسد.
نماینده محترم مردم!
امروز دیگر بر کسیپوشیده نیست که لباس شخصی
ها از کجا میآیند و از چه کسی دستور میگیرند!
آیا اینافراد خودسراند که بازداشتگاه در
اختیار دارند؟ آن هم در وزارتکشور؟!
شما به خوبی میدانیدکه دانشجویان بازداشت شده
در آن شب دهشتناک به زیرزمین وزارت کشور منتقل
شدند.حرفمان را به شهادت متواتر
دانشجویان بازداشتشده مستند نمیکنیم که شاید به
روایتیخس و خاشاک باشند و قولشان نتواند
مستند قرار گیرد، هرچند که در این واقعه متاسفانهحتی دانشجویان نورچشمی
حاکمیت نیز از دستگیریهای فلهای در امان
نماندند.
همکار محترم شما جنابآقای زاکانی در
سخنرانیهای متعدد و از جمله در سخنرانی در
دانشکده علوم اجتماعیدانشگاه تهران به صراحت بر
انتقال دانشجویان بازداشت شده به وزارت کشور صحه
گذاشت.حسب گفتههای برخی نمایندگان مجلس
شورای اسلامی، رییس دانشگاه تهران نیز در جلساتکمیته مجلس این امر(
انتقال دانشجویان به ساختمان مرکزی وزارت کشور) را
تایید کردهاست.
اما واکنش شما وهمکارانتان چه بود؟ در
میان شگفتی و با اینکه در جریان ماوقع بودید جناب
آقایمحصولی وزیر وقت کشور با کسب رای
اعتماد اکثریت کسانی که عنوان نمایندگی مردم رایدک میکشند بر صندلی
وزارتی دیگر تکیه زد.
ریاست محترم کمیتهتحقیق!
با تمام این مسائل، درداصلی ما حتی این موضوعات
هم نیست.درد بزرگتر در جایی دیگر
است. آنجا که جایگاهشاکی و متهم عوض میشود.
امروز تعدادی ازدانشجویان دانشگاه تهران
به اتهام اغتشاش در روز مورد نظر به بند کشیدهشدهاند.افرادی نوعا غیر سیاسی و
کمتر فعال که اینک در دوره بازداشت از حداقلحقوق انسانی همچون تماس و
ملاقات با خانواده و نیز برخورداری از وکیل
محرومند و بیمآن میرود که در شرایط
نامناسبی نگهداری شده و وادار به اعتراف و اقرار
به اعمالناکرده شوند. حتی شنیدههای ما
حاکی است که دادگاه برخی از آنها قبل از دسترسی
بهوکیل برگزار شده است.
امروز باید کسانی پشتمیلههای زندان باشند که
دستور حمله به دانشجویان بیگناه را صادر کردند ودانشجویان را به صورت غیر
قانونی بازداشت و به وزارت کشور منتقل کردند،امروزباید کسانی در صف اول
محاکمه قرار گیرند که متاسفانه با حمایتهای
بیدریغ دولتیهمچنان از تیغ عدالت
گریخته اند، نه اینکه عده ای از دانشجویان،
بیگناه و بی علتمتهم و محاکمه شوند.
نگرانی اصلی ما در حالحاضر وضعیتی است که
دوستانمان در سکوت و بیدردی آگاهان امور به ناحق
با آن مواجهشدهاندو از کلاس درس به سلولهای
زندان منتقل شدهاند و به جای همسخنی بادوستان همکلاسی و پاسخگویی
به استادانشان باید روزگار در تنهایی بگذرانند و
پاسخگویسوالات بازجو باشند و البته باید
خوشبین باشیم که بپنداریم فقط به سوالات پاسخمیدهند، حالیکه در هنوز
حتی به وکیل هم دسترسی ندارند.
جناب حجت الاسلامابوترابی!
از شما درخواست میکنیمتا صادقانه و با شهامت
یافتههای خود از تحقیق پیرامون واقعه کوی را
منتشرنماییدتا در درجه نخست دامن خود
و نظام را از این لکه ننگ پاک نموده و در درجهدوم مانع از پیشروی بیشتر
نیروهای سرکوبگر و ظلم افزونتر بر آسیب دیدگان این
واقعهشوید.اکنون شنیدههای ما حاکی
است که تعدادی از دانشجویان در زندان متهم بهسازماندهی حوادث کوی هستند
و بیش از ۴۰ روز است که خبر زیادی از آنها در دستنیست.
از سوی دیگر امروز درحالی احکام زندانهای
چندساله به جرم شرکت در تحصن دانشجویان و اساتید
دانشگاه تهرانو علوم پزشکی تهران صادر
میشود که در همان تحصن ریاست دانشگاه تهران و
رئیس نهادنمایندگی مقام معظم رهبری
در دانشگاه تهران سخنرانی کرده و رفتار مدنی و
عقلانیدانشجویان را ستایش کردند. تحصنی
که با مجوز و اطلاع همه مسئولین دانشگاه تهرانبرگزار شد.آیا این عدالت است که
دانشجویی تنها به جرم حضور در ان تحصن برایاعتراض به حمله به کوی
دانشگاه روانه زندان شود؟
از شما میخواهیم که بهعنوان مسئول کمیته پیگیری
و شخصی که همواره در روزهای سخت دانشگاه و از جمله
درحوادث تلخ ۱۸ تیر ۱۳۷۸، مامن و
پناهگاه دانشجویان آسیب دیده و زخم خورده
بودهاید،با ورود مسئولانه خود به
این قضیه جلوی وارد شدن صدماتی بیش از این بر
پیکرهدانشگاه را گرفته و از پایمال شدن
حقوق دانشجویان و محاکمه ناعادلانه آنها به جرمهای ناکرده جلوگیری به عمل
آورید.
در پایان بار دیگر اشارهمیکنیم که انجمن اسلامی
دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران، به
عنوانقدیمیترین نهاد مدنی-دانشجویی
کشور که برآمده از خواست عموم دانشجویان برایبرخوراداری از عدالت و
آزادی بوده و هست، بر وفاداری به همه عهدهای پیشین
خود، یعنیدفاع از حقوق دانشجویان،
عدالتخواهی و سه آرمان اصلی برآمده از انقلاب
اسلامیایران، استقلال، آزادی و جمهوری
اسلامی تاکید میکند و خود را ملزم میداند تا باهمه توان جلوگیری از ظلم
در حق مردم ایران و به خصوص دانشجویان را مطالبهکند.
با تشکر
انجمن اسلامی دانشجویاندانشگاه تهران و علوم
پزشکی دانشگاهتهران
راديو سوئد
:
گفته می شود که درپی
رویدادهای چندماه اخیر در ایران و اعمال فشار و خشونت ازسوی حکومت جمهوری
اسلامی
علیه مردم معترض، برشمار پناهجویان ایرانی به ویژه به اروپا افزوده شده
است. در ماه
های اخیر شماری
از دانشجویان، روزنامه نگاران و ورزشکاران نیز
از کشورخارج شده و از کشورهای دیگر درخواست پناهندگی کرده اند.
حمیدهادی زاده وزنه بردار ازجمله ی این ورزشکاران است که به سوئد پناهنده
شده
است.
او توانست ازطریق ترکیه در یکشنبه شب خود را به مالمو درجنوب سوئد برساند.
اودراین شهر به دفتر فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی درسوئد مراجعه کرد
تا با کمک
این نهاد پناهندگی، از سوئد درخواست پناهندگی کند.
با او روزگذشته درمحل دفتر فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی در مالمو
گفتگویی
انجام دادیم کهدراینجا
می
شنوید.
یک افسر پلیس
جمهوری اسلامی خود رابه اداره پناهندگان سازمان ملل در ترکیه تسلیم کرد
یک
افسر
نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران به نام محمدرضا آرین خود را به
کمیساریای عالی
پناهندگان
سازمان ملل در ترکیه تسلیم کرد. سرهنگ محمدرضا آرین سه ماه قبل به همراه
همسر
و دو دخترش از ایران به ترکیه گریخت و خواستار اقامت در یکی از کشورهای
غربی
شده
است. وی در نیروی انتظامی کردستان خدمت می کرد و بنا بر گفته خود به دلیل
اختلاف
نظر با مقامات ناجا در نحوه برخورد با مردم، تحت فشار حکومت بوده
است.
سرهنگ محمد رضا آرین در
خصوص علت تحت نظر بودن خود به صدای آمریکا گفت
به
شکنجه و آزار جوانان معترض بود و همواره این اعتراض خود را علاوه بر اینکه
در کلاس های درس در نیروی انتظامی طرح می ساخت، آن را به مسئولین «ناجا»
نیز منتقل می کرد.
وی تشدید فعالیت های خود را از زمان اعتراضات مردمی پس از کشته شدن شوانه
قادری ناراضی سیاسی در کردستان ذکر کرد و گفت حق را به مردم ناراضی می داد
و مخالف برخوردهای سرکوبگرانه بود و این موضوع به مذاق مقامات خوش نمی آمد.
سرهنگ محمد رضا آرین در ادامه گفت ماموران اطلاعات همسر و دختر او را مدتی
بازداشت کردند، در دفتر کار او دوربین مخفی و دستگاه شنود کار گذاشتند و او
را از کار بیکار کردند و به همین دلیل از کشور خارج شد.
پناهندگی
یک ورزشکار ایرانی در سوئد
راديو سوئد
:
گفته می شود که درپی
رویدادهای چندماه اخیر در ایران و اعمال فشار و خشونت ازسوی حکومت جمهوری
اسلامی
علیه مردم معترض، برشمار پناهجویان ایرانی به ویژه به اروپا افزوده شده
است. در ماه
های اخیر شماری
از دانشجویان، روزنامه نگاران و ورزشکاران نیز
از کشورخارج شده و از کشورهای دیگر درخواست پناهندگی کرده اند.
حمیدهادی زاده وزنه بردار ازجمله ی این ورزشکاران است که به سوئد پناهنده
شده
است.
او توانست ازطریق ترکیه در یکشنبه شب خود را به مالمو درجنوب سوئد برساند.
اودراین شهر به دفتر فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی درسوئد مراجعه کرد
تا با کمک
این نهاد پناهندگی، از سوئد درخواست پناهندگی کند.
با او روزگذشته درمحل دفتر فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی در مالمو
گفتگویی
انجام دادیم کهدراینجا
می
شنوید.
یک افسر پلیس
جمهوری اسلامی خود رابه اداره پناهندگان سازمان ملل در ترکیه تسلیم کرد
یک
افسر
نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران به نام محمدرضا آرین خود را به
کمیساریای عالی
پناهندگان
سازمان ملل در ترکیه تسلیم کرد. سرهنگ محمدرضا آرین سه ماه قبل به همراه
همسر
و دو دخترش از ایران به ترکیه گریخت و خواستار اقامت در یکی از کشورهای
غربی
شده
است. وی در نیروی انتظامی کردستان خدمت می کرد و بنا بر گفته خود به دلیل
اختلاف
نظر با مقامات ناجا در نحوه برخورد با مردم، تحت فشار حکومت بوده
است.
سرهنگ محمد رضا آرین در
خصوص علت تحت نظر بودن خود به صدای آمریکا گفت
به
شکنجه و آزار جوانان معترض بود و همواره این اعتراض خود را علاوه بر اینکه
در کلاس های درس در نیروی انتظامی طرح می ساخت، آن را به مسئولین «ناجا»
نیز منتقل می کرد.
وی تشدید فعالیت های خود را از زمان اعتراضات مردمی پس از کشته شدن شوانه
قادری ناراضی سیاسی در کردستان ذکر کرد و گفت حق را به مردم ناراضی می داد
و مخالف برخوردهای سرکوبگرانه بود و این موضوع به مذاق مقامات خوش نمی آمد.
سرهنگ محمد رضا آرین در ادامه گفت ماموران اطلاعات همسر و دختر او را مدتی
بازداشت کردند، در دفتر کار او دوربین مخفی و دستگاه شنود کار گذاشتند و او
را از کار بیکار کردند و به همین دلیل از کشور خارج شد.
حضور
خانم قائم مقام باشگاه ذوب آهن در استادیوم فوتبال !
هنگامی که گزارشگر و تصویربردار تلویزیونی
به این
حرکت غیرقانونی مسوولان ورزشگاه فولادشهر
اعتراض کردند، مسوولان ورزشگاه فولادشهر
اعلام کردند که به نحوی که بخواهند عمل
خواهند کرد و هیچ مانعی پیش روی آنها در
این
زمینه نیست.
حضور قائم مقام باشگاه ذوبآهن اصفهان و
رفتار غیر متعارف
وی با برخی خبرنگاران مرد(!) در جایگاه
خبرنگاران ورزشگاه فولادشهر تبعات بسیار
زیادی را بری مدیران باشگاه ذوبآهن
اصفهان ایجاد کرده است. این در حالی است
که
دوربین برنامه تلویزیونی " نود" نیز که
شاهد حضور" فرشته سموعی" قائم مقام باشگاه
ذوبآهن در جایگاه خبرنگاران شده بوده این
سوژه را دستمایه یک جنجال رسانه ای در
برنامه این هفته " نود" قرار داده است.
بنابراین گزارش از آنجا که مدیران ذوبآهن
تمایل
نداشتند این مساله دردسر جدیدی برای
مدیریت باشگاه درست کند، پس از این ماجرا،
تصویربردار برنامه نود نیز به دفتر
ورزشگاه فرا خوانده شده است تا به شکلی
مسالمت
آمیز ماجرای ورود غیر قانونی خانم قائم
مقام حل و وفصل شود و از تصویربردار این
برنامه تلویزیونی بخواهند تصویر حضور وی
در ورزشگاه را از بین ببرد تا این موضوع
بهانه ای برای تذکر چند باره نهادهای ذی
ربط اصفهانی به ذوب آهن نشود.
اما امتناع تصویربردار از قبول پیشنهاد
مسوولان
ورزشگاه فولادشهر سبب شد تا مدیران مجموعه
فولادشهر برای از بین بردن این سند
تصویری متوسل به یک اقدام عجیب شوند و
هنگامی که تصویردار و گزارشگر تلویزیونی
برای
هماهنگی صوری به اتاق دیگری راهنمایی شده
بودند، در این حد فاصل فیلم داخل دوربین
را بیرون آورده و قسمت ضبط شده حضور خانم
قائم مقام را از بین ببرند تا دردسری
مدیریت باشگاه ذوب آهن را تهدید نکند.
این در حالی است که هنگامی که گزارشگر و
تصویربردار
تلویزیونی به این حرکت غیرقانونی مسوولان
ورزشگاه فولادشهر اعتراض کردند، مسوولان
ورزشگاه فولادشهر اعلام کردند که به نحوی
که بخواهند عمل خواهند کرد و هیچ مانعی
پیش روی آنها در این زمینه نیست؛ این
مسوولان در یک استدلال بسیار عجیب
خاطرنشان
کردهاند که شاید تصمیم داشته باشند تمام
پرسنل زن باشگاه ذوب آهن را به ورزشگاه
دعوت کنند که این مساله به آنها هیچ
ارتباطی ندارد.
این اتفاق در حالی صورت گرفت که مقامات
استان پیش
از این به صورت مکتوب به تمامی باشگاههای
ورزشی استان نسبت به ورود بانوان در محیط
های ورزشی آقایان، هشدار داده بودند. اما
مسوولان ورزشگاه فولادشهر اصفهان بدون
هماهنگی قبلی اجازه ورود قائم مقام باشگاه
فرهنگی ورزشی ذوب آهن را صادر کردند تا
جنجالی جدید در محافل ورزشی استان اصفهان
به راه بیافتد.
گفتنی است " فرشته سموعی" پیش از این از
کار در
باشگاه ذوب آهن اصفهان کنار گذاشته شده
بود، اما با ورود " دلیلی" به عنوان
مدیرعامل جدید وی با رایزنی بسیار و
لابیهای پشت پرده و حمایت برخی افراد
کنار
گذاشته شده از باشگاه به عنوان قائم مقام
جدید مدیرعامل انتخاب شد تا ابهام در خصوص
چگونگی حضور این فرد در باشگاه ذوب آهن به
شکل ویژهای افزایش یابد.
به نظر میرسد مسوولان ذی ربط باید برای
جلوگیری
از این قبیل اتفاقات باید نطارت خود را بر
مجموعه های ورزشی افزایش دهند تا چنین
اتفاقاتی در میادین ورزشی روی ندهد. چناچه
پیش از این نیز شاهد مسابقه برخی رزمی
کاران زن در مسابقات خارج از کشور آنهم
بدون حجاب اسلامی
بودیم.
Subject: FW: نظر
میانه روهای سازشکار با بورژوازی را تحت لوای چپ و سوسیالیسم را هم بدانیم
Date: Sat, 16 Jan 2010 00:32:38 +0000
دوستان و رفقا خواندن دو دیدگاه متفاوت و در برخورد
در تعیین وطایف کنونی در خیزش مردم ایران را به شما توصیه میکنم.
شما بعد از
خواندن این دو نظر چه فکر میکنید؟
انتخابات
اخیر و وقایع بعد از آن باعث به حرکت در آمدن مردم و رشد روحیه انقلابی شده
است. نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی از همان روزهای اول اعتراضات از هیچ
اقدام جنایتکارانه ای دریغ نکردند. لباس شخصی ها، تک تیر اندازها، بسيجي ها
و ... سعی کردند با ایجاد رعب و وحشت، تجاوز و شکنجه و کشتار، مردم را به
عقب برانند، اما معترضین به خشم آمده با تمام این تهدیدات تا كنون از پای
ننشسته و به حرکت خود ادامه می دهند.
در واقع انتخابات روزنه ای شد برای سرریز شدن آتش خشم و نفرت نهفته در دل
مردم. خشمي كه به دليل سی سال اختناق و سانسور، زندان و شکنجه و اعدام،
تبعیض جنسیتی، سرکوب دگراندیشی، فقر و نابرابری، اعمال قوانین قرون وسطیای
که در تمام اشکال و ابعاد غیر انسانی آن در دل مردم انباشته شده بود.
شكاف بیسابقه در میان هيئت حاكمه و اختلاف راهكارهايشان بر سر كارآمد كردن
جمهوري اسلامي، شكل دهنده و زمينه ساز وقايع كنوني است. اینان که همهشان
در جنایت، سرکوب و غارتگری سی ساله اخیر شریک بوده و هستند، براي حفظ نظام
شان و سهم بیشتر داشتن از منابع اقتصادی و سیاسی به جان هم افتاده و تلاش
میکنند دیگری را از میدان بهدرکنند. اما به حركت در آمدن مردم بر اساس
تضادهای طبقاتی و اجتماعی بسیار عمیق و بر بستر نفرتی گسترده از جمهوری
اسلامی رخ داده است. مردم از این شکاف که رژیم را تضعیف کرده سود جستند و
وارد میدان مبارزه سیاسی شده و قدرت خود را در خیابانها تجربه میکنند.
اما در اين مبارزه گسترده سياسي نکته قابل توجه نقش فعال زنان است كه ما
زنان بیشتر باید به آن بپردازیم.
نقش زنان و خصوصا دختران جوان در مبارزات اخیر و حضور بی وقفهشان در صفوف
مقدم چنان چشمگیر بود که مرتجعین حاکم هم برغم میلشان به آن اذعان دارند.
ساليان دراز فشار و ستم، قرار بود منجر به پرورش زناني مطيع و فرمانبردار
گردد، اما در عوض به مبارزهای مداوم توسط زنان و دختران جوان عليه
سركوبگري و قوانين ضد زن دامن زد. زنان بصورت خودبخودی و يا آگاهانه از
رعايت قوانين عقب مانده و ضد زن سرپيچی کرده و در مقابله دائمي عليه مظاهر
گوناگون اين ستم (از حجاب اجباري گرفته تا ديگر قوانين زن ستيز) به مبارزه
دست زدند و در موضع جنگ و گريزی دائمی با نيروهای سرکوبگر دولت اسلامی قرار
گرفتند. شرکت وسيع و شجاعانه زنان از هر قشر و طبقه ای، در مبارزات چند
ماهه اخير و نقش فوق العاده مهمی که در اين مبارزات بازی کردند تبلور و
نتيجه همين روحيه مبارزاتی است. به همين دليل است که مرتجعين اسلامی تلاش
کردند نهايت وحشيگری و سبعيت را در برخورد به آنان اعمال کنند، غافل از
اينکه اين خشونت ها تنها آتش خشم مردم و بخصوص زنان ما را شعله ورتر
میسازد. حال همان زنان و دخترانی که سی سال زیر یوغ قوانین ارتجاعی جمهوری
اسلامی، فرهنگ و سنت مرد سالاری، سنگسار و قتلهای ناموسی، بی عدالتی و
نابرابری در محیط کار و محیطهای آموزشی قرار داشتند به میدان آمدهاند.
آنها نشان دادهاند که شعارها و مطالباتشان از سطح چند دستكاري در قوانين
ضد زن يا پیوستن به "کنوانسیون های رنگارنگ بینالمللی" و چشم امید داشتن
به "بالایی ها و راس هرم قدرت" فراتر میرود و حاضر نیستند به این آسانی
از خواستهها و مطالبات پایهایشان دست بکشند.
خواستهها و مطالبات پایهای که متاسفانه در این خیزش برغم جانفشانیها و
فریاد بلند زنان، پنهان مانده و هنوز به شعارهای اصلی تبدیل نشده است. کجا
شنیده شد که شعارهای فریاد زده شدهی این جنبش ربطی به نابرابری و بی
حقوقی آشکار زنان توسط این نظام زن ستیز داشته باشد؟ آیا این چیزی جز نتیجه
نفوذ رهبری ارتجاعی سبز بر حرکت مردم است؟مگر نه اینکه "رهبران سبز" سعی در
کنترل و راه اندازی شعارهايي دارند که به پر قبای نظامشان بر نخورد و
جمهوری اسلامی ولایی شان آسیب جدی نبیند؟
آیا امروز دوستان کمپینی و همگرایی هنوز معتقدند كه خواست پايهاي زنان با
پیوستن به این یا آن کنوانسیون و چشم داشتن به راس هرم قدرت جواب مي گيرد
یا با آزادی و برابری بی قید و شرط, رفع تبعیض جنسیتی، حقوق برابر با مردان
در محیط کار و محیط های آموزشی، جدایی دين از دولت، لغو حجاب اجباری و بطور
خلاصه رسيدن به جامعهاي بنيادا متفاوت؟ جدا از اينكه اين خواسته ها تا چه
حد تبديل به شعارهاي مبارزاتي شده يا نشده است (كه بايد بشود و نقش زنان
آگاه در اين كار تعيين كننده است) اما بطور واقعي زنان و دختران جوان در
اين جنبش نشان دادهاند كه مطالباتشان از چه جنسي است. در اين وضعيت آيا
هنوز ميتوان اعلام كرد "تغییر خواستههای اعلام شده اولیه جنبش مردم امری
غیر اخلاقی و باعث تجزیه و تکه تکه شدن" است؟ (نقل از مقاله نوشين احمدي
خراساني - 10 روزی که ایران را لرزاند).
بهتر است کسانی که خود را نماینده بلاعزل زنان ایران می دانند بیانیه های
آقای موسوی را با دقت و احساس مسئولیت بیشتری نسبت به کل جنبش و بالاخص
جنبش زنان مطالعه کنند و بعد از آن صادقانه و مسئولانه بگویند باز هم تنها
راه رهایی زنان ایران از اینهمه ستم را دنباله روی از اين" آقایان" می
دانند؟
آیا خوشبینی کاذب و دنباله رویهای کورکورانه باعث نمیشود که جنبههای
منفی و زنگ خطرهایی که این جنبش را تهدید میکند نادیده گرفته شود؟ آیا
اینکه با گذشت چندین ماه از حرکتهای اعتراضی مردم، جنبش هنوز نتوانسته
خود را از زیر رهبری و نفوذ سبزها (که ملغمه ای است از صف مردم و جناحی از
حاکمیت) بیرون بکشد، زنگ خطر کم صدایی است که شنیده نمی شود؟
دوستان! صفوف اين جنبش درهم برهم است. ما نباید از نقشه ها، ترفندها و
سازشهای پشت پرده اينان، هم در بين خود و هم با اربابانشان، غافل شویم؛
باید هوشیار باشیم و سازماندهی و تشکلیابی مستقل را فراموش نکنیم.
انقلاب 1357 را بیاد داشته باشیم که آن چنان سرگرم و درگیر مبارزات بودیم
كه نفهمیدیم چگونه و چطور یک حکومت ارتجاعی سوار بر مبارزات مردم و جایگزین
حکومت ارتجاعی دیگر شد .
جریان سبز، تحت عنوان هواداران موسوی - کروبی شعارها و خواستههایشان را
پیش کشیدهاند. موسوی در بیانیههاي مكرر خود تاکید کرده که هم چنان خواهان
نظام جمهوری اسلامی است و جمهوری اسلامی مورد نظرش همان جمهوری اسلامی "نه
یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد" خمینی است! در جایی دیگر نیز گفته: "آمده
بودم تا بار دیگر مردم را به انقلاب اسلامی آن گونه که بود و جمهوری اسلامی
آن گونه که باید باشد دعوت کنم". تفاوت این سخنان با دیگر رقبای موسوی
چیست؟ موسوی چهار چوب اصلاحطلبی و دامنه دمکراسی خواهیاش را روشن بیان
کرده است، نه سرنگونی طلب است و نه اصلاح طلب و نه رهبر و پیشاهنگ یک جنبش
به پا خواسته مردمی. او وعده بازگشت به "انقلاب اسلامی 30 سال پیش و جمهوری
اسلامی خمینی" را میدهد غافل از اینکه مردم مبارز ایران با فریاد بلند
اعلام کردهاند که نمیخواهند بار دیگر با تکیه بر راه خمینی حركت خود را
سازمان دهند. نیروهای اصلی این جنبش کسانیاند که نميخواهند به دوره خمینی
و نخست وزیری موسوی بازگردند؛ دوره ای که بدترین شکنجه ها، کشتارها و جوخه
های اعدام را دیده، تجربه کرده و یا شنیده و خواندهاند.
"جریان سبز و الله اکبری "تلاش ميكند تا ارزش ها و معيارهاي خود را بر
جنبش غالب و تثبيت كند. نتيجه آن چيزي نخواهد بود بجز به هرز رفتن همه
جانفشانيهايي كه مردم تاكنون از خود نشان دادهاند. بخشهای رادیکالتر
جنبش در عمل و در خيابان تا حدی تمایز خود را با صف اینان نشان دادهاند.
اما اين حركت راديكال هنوز انعكاس سیاسی و تشکیلاتی ندارد و متاسفانه
نتوانسته نشان دهد که توانایی رهبری و سازمان دهی جنبش تودهای را دارد.
مردم به قدرت خود پی بردهاند اما این قدرت فقط با سازمانیابی بر محور يك
سياست درست و بيابهام است که میتواند نتیجه و تداوم داشته باشد. بخش
رادیکال جنبش بايد با اتكا به تودههاي بپاخاسته و از دل همين خيزش این
توانایی را بیابد؛ تا بتواند ضمن خنثی کردن تاثیرات مقابل (حزب سبز و الله
اکبر)، تبدیل به آلترناتيو انقلابي شود.
اكثريت مردم (کارگران و زحمتکشان، زنان، معلمان، پرستاران و...) هنوز آمال
و خواستههايشان را بطور آگاهانه بیان نمیکنند. بطور مثال هنوز خواستههاي
مشخص زنان مانند لغو حجاب اجباري كه ستونهاي نظام ضد زن را هدف قرار ميدهد
تبديل به شعار آگاهانه اين جنبش نشده است. ايجاد تشكلهاي انقلابي زنان كه
بتوانند مطالبات عيني زنان را تبديل به شعارها و حركتهاي آگاهانه كنند
ميتواند در تعيين اينكه اين جنبش كدام جهت را بگيرد، نقش تعيين كنندهاي
داشته باشد. اين ضرورتي است كه بيش از هميشه حس ميشود. اوضاع و شرایط
پرتلاطم است. مرتجعین حاکم نیز این را فهمیدهاند که دیگر نه ترمیم شکافهای
درونیشان ممکن است و نه بازگرداندن سیل خروشان جنبش به شرایط قبل از خرداد
88. اين اوضاع بهترين فرصتها را براي نيروهاي آگاه و زنان چپ فراهم ميكند
تا بتوانند به اين جنبش، رنگ و مسير ديگري بدهند.
ما زنان خواهان مبارزه و سرنگونی کل نظام و مناسبات وابسته به آن و ریشه کن
کردن همه روابط تولیدی استثمارگرانه و همه ایدههای سنتی هستیم. دگرگونیای
که هدفش رهایی کل بشریت است "نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد". این میسر
نمیشود مگر با یک دگرگونی اساسی و نابود کردن تمام مناسبات حاکم.
دوست دارم شروع نوشتهام را با نقل یك گفتگو آغاز كنم كه در یك كارگاه كوچك
ساعت ناهاری با همكاران خود داشتم. در اوضاع واحوال بعد از انتخابات
واعتراضات بعد از آن، من در یك كارگاه كوچك با حدود 15 نفر از كارگران آنجا
آشنا شدم. در موقع ناهار تلاش میكردم كه مسائل سیاسی بیرون را بین كارگران
به بحث بگذارم. بعد از كشته شدن ندا نظر آنها را در مورد این اعتراضات
جویا شدم.
كارگر»الف«- به نظر من نباید نسبت به وضعیت بیرون بیتفاوت باشیم وباید در
اعتراضات شركت كنیم.
كارگر»ب«- این اعترضات برای ما چه چیزی دارد ایا نفعی برای ما دارد یا نه؟
چرا ما باید برویم و كشته شویم.
كارگر»ج«- من میترسم بروم تظاهرات اینها بیرحم هستند و همه را میكشند.
اگر برای من اتفاقی بیافتد تكلیف زن وبچه من چه میشود؟ چه كسی از آنها
مراقبت میكند؟
كارگر»دال«- ولی واقعا شجاعت میخواهد كه جلوی اینها بایستی. دمشان گرم!
حیف كه ما نمیتوانیم برویم و درتظاهرات شركت كنیم.
در ادامه این گفتگو و تحلیلها در مورد اینکه روزبروز اوضاع كارگران بدتر
میشود صحبت كردیم . وبعد از اینكه ساعت نزدیك 1، یعنی پایان وقت ناهار
شد، یكی از كارگران گفت بحث سیاسی را تمام كنید. در هر صورت هركسی كه حكومت
كند، ما باید با همین وضعیت كار كنیم. شرایط برای ما تغییر نخواهد كرد.
نمیخواهم با طرح گفتگويی كه در بالا آمد، این نظریات را به كل طبقه كارگر
تعمیم دهم. كارگاهی كه مثال زدم كارگرانش حتی قراردادی هم نیستند و به شكل
پروژه ای كار میكنند. یعنی اینكه با شروع پروژه جدید كارفرما آنان را با
خبر میكند وبا شرایطی كه خودش تعیین میكند، تا اتمام پروژه با انها كار
میكند و وقتی پروژه تمام شد با آنها تصفیه حساب میكند. این كارگران از
ساعت 7 صبح تا 8 شب، حتی روزهای تعطیل وجمعهها نیز كار میكنند. نمونه های
زیاد وبدتری از اين كارگران با این شرایط كاری در جامعه ما وجود دارد. در
این جنبش نیز بودند كارگرانی كه علیرغم دشواری كار وامكان بیكاری ودادن
هزینههای زیاد شركت داشتهاند .سوال كارگران از این جنبش اساسی است. این
جنبش چه چیزی را برای ما به ارمغان دارد. اگر این جنبش، جنبش اصلاحطلبان
است كه ما نیش آنها را از همان به قدرت رسیدن خاتمی كه با رای ما به قدرت
رسید تجربه كرده ایم. آن زمانی كه خاتمی رئیس جمهور بود ومجلس نیز در دست
اصلاح طلبان، قراردادهای سفید امضا را تجربه كردیم. قلع وقمع فعالین كارگری
را شاهد بودیم و اخراجهای دسته جمعی، تعدیلهای گسترده وتصویب واجرای
قانون خروج كارگاههای ِزیر ده نفرازشمول قانون كار را هم شاهد بودیم .
اگر این جنبش طرفداران رفسنجانی هستند كه ما در اوج قدرت ایشان -در زمان
رئیس جمهوری او- شاهد تصویب بخشنامههای قرارداد موقت بودیم كه زندگی طبقه
كارگر را به نابودی كشاند وبازخریدهای گسترده واجباری وتعدیل نیروی ده هزار
نفری را تجربه كرديم. مالیاتهای سنگین و دستمزدهای حداقلی و...
طبقه كارگر ایران در این سی سال شاهد همه جور جریانات از لیبرالهای اول
انقلاب گرفته تا اصولگراهای ضد كارگر واصلاحطلبها بوده است. در دوره اوج
قدرت اصلاح طلبان كه اداره تشكلهای كارگری وكارفرمایی وزارت كار در دست
ِهوشمند رئیس انجمن صنفی روزنامه نگاران بود، این آقایان حتی با انجمن صنفی
كارگران نیز كه خود آن را در مقابل شورای اسلامی خانه كارگر علم كرده
بودند، به واسطه اینكه اين تشكل كارگری مستقل بود، آن را نپذیرفتند. كارگر
ستیزی اين آقایان برای ما كارگران، حال به هر رنگ و لباسی كه در بیایند،
شناخته شده است. اين جنبش با وضعيت فعلی چه آینده ای برای كارگران رقم
میزند؟
ما میگوییم هیچ چیز. در كل مناظرههای تلویزیونی انتخاباتی، آقای موسوی
چند بار از حق وحقوق كارگران صحبت كرد؟ آیا درمورد قراردادهای موقت كار كه
عامل بدبختی كارگران ایران بوده وهست، سخنی به میان آورد؟ آیا در مورد
افزایش حقوق كارگران حرفی زد؟ نباید هم میزد! چون ایشان نماینده قشر خود
بودند و هستند، نه كارگران. در همان رقابتهای انتخاباتی، فعالین كارگری در
زندانهای جمهوری اسلامی به خاطر دفاع از خواستهای به حق كارگران وایجاد
تشكلهای مستقل كارگری در زندان بودند، ایا ایشان واصلاح طلبان جنبش سبز،
تا بهحال خواستار آزادی این زندانیان شده اند؟ حتی وقتی در تظاهراتهای
بعد از انتخابات، شعار آزادی زندانیان كارگر داده میشد، اقایان با بغض
واخم با این شعار برخورد میكردند. در این سی سال حكومت اسلامی در ایران
این كارگران بودند كه در اوج خفقان واستبداد درمقابل اخراجها، تعدیلها،
تعطیلی كارخانجات و دستمزدهای عقب افتاده وخواست ایجاد تشكلهای مستقل
كارگری اعتراض اعتصاب وتظاهرات كردند وهمین آقایان دستور سركوب ودستگیری
كارگران وفعالین كارگران را صادر میكردند. روز 11 اردیبهشت، به شكل علنی
تظاهرات ضد دولتی برگزار میكردند.
همان سالی كه اقای مهاجرانی كه امروز از خارج بیانیه میدهد وخط مشی برای
جنبش تعیین میكند، در مجلس شورای اسلامی استیضاح میشد كارگران از میدان
بهارستان تا جلوی مجلس تظاهرات كردند وپشت درهای بسته مجلس سركوب شدند .11
اردیبهشت 88 -روز كارگر امسال- كارگران وفعالین كارگری در پارك لاله مراسم
علنی روز كارگر را برگزار كردند كه حدود 200 نفر با كتك وتوهین دستگیر
شدند. چرا این آقایان مدافع حقوق بشر از این زندانیان دفاع نكردند؟
واقعیت این است كه جنبش سبز باید پا سخگوی سوالات اساسی كارگران باشد. آیا
آن آزادی ودموكراسی كه نویداش را میدهد، در زندگی كارگران تغییری ایجاد
خواهد كرد؟ آیا این ازادی كه مد نظرشان است، تحمل وجود تشكلات مستقل
كارگران را خواهد داشت؟ آیا به لغو هرگونه قرارداد موقت رای مثبت خواهد
داد؟ ما میگوییم نه! اگر این جنبش به اصلاحطلبان، اصولگرایان و
لیبرالها تعلق خاطر دارد، برای ما چيزی ندارد. چرا كه تجربه به ما نشان
داده است كه همه اين گرايشها دشمن قسم خورده طبقه كارگر هستند.ما كارگران
اگر در این جنبش شركت كنیم، به امید نشانه رفتن به قلب نظام سرمایه داری
است وبا پرچم مستقل خود ومطالبات طبقاتی خود مشاركت كرده وهزینه خواهيم
داد. ما كارگران به تمامی شهدای این جنبش درود میفرستیم وامید داریم كه
آرمان این شهدا، دستمایهای برای معاملات پنهانی بین كسانی كه خود را رهبر
این جنبش مینامند نشود. آزادی ودمكراسی از نظر كارگران یعنی عاری شدن
جامعه از هرگونه تبعیض طبقاتی ومذهبی و.... كه انسانها بتوانند بدون هیچ
گونه ارعاب وسركوب و ترس از زندان، از حق آزادی بیان و داشتن يك زندگی
انسانی برخوردار باشند. و اطمینان خاطر داریم كه این امكان نه از دروازه
اصلاح طلبان میگذرد و نه از حامیان نظام سرمایه داری كه زندان هایشان مملو
از فعالین كارگری وسیاسی، بوده و خواهد بود.
این جنبش بدون حضور طبقه كارگر وحذف مطالبات كارگران تبدیل به ابزار سهم
خواهی جریانات درون حكومتی و در بهترين حالت افتادن در دامان سرمايهداری
ليبرال خواهد شد.
مشورتبابرخی دوستانی
کهدرزندانبزرگانتقالبهزندانکوچکراانتظارمی کشند،مشخصکردکهپارهای مسائلمرتبطباجنبشسبزنیازبهتبیینوتوضیحبیشتری دارد.
بهاحترامآناناینسطورراقلمی می کنم،باتأکیدبراینکهاینمقالتنهامنعکسکنندهدیدگاهشخصی مناستوهیچعزیزی رانهدرداخلونهدرخارجنمایندگی نمی
کند.
اینقلمازنقدصاحبنظراناستقبالمی کند.
درمجموعباتوجهبهادبیاتسیاسی معاصرایرانمی توانازحداقلچهارجمهوری بهعنوانمطلوباتمختلفایرانیانمعاصریادکرد:
جمهوری اسلامی
واقعاموجود،جمهوری اسلامی
باقرائتمتعارفومعقولازقانوناساسی،
جمهوری اسلامی
منهای ولایتفقیهوبالاخرهجمهوری سکولار.
اینچهارجمهوری رامی توانبهچهارراهجمهوری تعبیرکرد.
ابتدااززبانقائلانهریکجمهوریتمطلوبشانرابرمبنای قانوناساسی موردنظرشانتبیینمی کنم،سپسبهشاخصترینقائلانهریکاشارهمی کنم.
معتقدمدراینمسیرمیرحسینموسوی علیرغمهمهفشارها
(ازقبیلشهادتمظلومانهخواهرزاده،بازداشتمکرربرادرهمسر،افتراهاوتوهینهاینهادینهرسانههای بی پروای
حکومتی) تاکنونسنجیدهعملکردهورهبرسیاسی شایستهای برای جنبشسبزملتایراناست.
آقایانمهدی کروبی وسیدمحمدخاتمی نیزبابیاناتواقداماتموثرخودسهمی بسزائی
درجنبشسبزداشتهاند.
آنهاکهمواضعواقعبینانهموسوی راتندروی می
دانند،اشتباهمی کنند.
دوستانی کهاینمواضعراکندرویتلقی می کنندومی پندارندرهبرانسبزدنبالهروی تودههای خیابانی
می کنند،درکصحیحی ازواقعیاتایرانندارند.
نصیحترهبرمعنوی جنبشسبزمرحومآیتاللهالعظمیمنتظری
"انتخابپرفایدهترینوکمهزینهترینراهبرای احقاقحقوقملتمظلومایران"
بود.
اینراهباتکیهبرقانوناساسی ونقدساختاری قرائتاستبدادی ازآنآغازمیشود ج
1- در ابتدا میخواهم به
مقاماتی که مبارزات و اعتراضات مدنی را در راستای براندازی و انقلاب مخملی
میدانند نکته ای را یادآوری کنم. روشهای اعتراض و مبارزه مدنی پروژه ای
نیست که تنها بخاطر اعتراض به تقلب در انتخابات و فجایع بعد از آن ایجاد
شده باشد و تحقیق و نوشتن درباره آن فقط بدین منظور باشد بلکه مبارزات مدنی
یک پروسه است برای رسیدن به مطالبات مدنی و حفظ آنها، نه یک پروژه برای حذف
یک فرد یا ساختار. خواسته بسیاری از مردمی که درگیر جنبش مدنی در ایران
هستند، احقاق حقوق بشری، مدنی و شهروندی شان، آژادی حق انتخاب شدن/انتخاب
کردن و دادستانی منصفانه میباشد. از اینرو اگر امروز آقای موسوی و یا کروبی
هم رییس جمهور بود و خواسته های بالا برآورده نشده بود (که به احتمال زیاد
نمیشد)، باز هم اعتراضات و مبارزات مدنی تا تحقق آن خواسته ها از سوی بخشی
از جامعه ادامه میداشت. از سوی دیگر میدانیم که کشور ما اگر همین فردا هم
به دموکراسی دست یابد، با توجه به تاریخ طولانی استبداد در آن، باز هم سو
استفاده صاحب منصبان منتخب مردم از قدرت، ادامه خواهد داشت و از اینرو نقد
و عمل اعتراضی در عرصه عمومی نیز باید وجود داشته باشد. از این جهت است که
دانستن روشهای اعتراضات مدنی نه تنها برای امروز، بلکه برای فردای ایران
نیز ضروری است. اتفاقا این احتمال وجود دارد که بدلیل نحوه مواجهه
نابخردانه و خشن حکومت با مبارزات مدنی، این روشها در راه پیروزی جنبش مدنی
و رسیدن به دموکراسی به ابزاری کند و ناکارآمد تبدیل شود (آنگونه که ماندلا
به این اعتقاد رسید (1))، اما یقینا در یک ساختار (تازه) دموکراتیک،
اعتراضات مدنی روشی است که برای بلوغ دموکراسی لازم خواهد بود. از اینرو،
اعتراض مدنی امری نیست که با روی کار آمدن یک تفکر یا یک سیستم تعطیل شود،
بلکه یکی ازشکلهای مشارکت سیاسی شهروندان میباشد و هر دولتی با هر نوع
تفکری وقتی حقوق مدنی شهروندانش را نقض کند، با اعتراضات مدنی مواجه خواهد
شد.
2- پس از حوادث عاشورا و
بروز درگیری های پراکنده میان معترضان و سرکوبگران که در آن معترضان در
دفاع از خود به مقابله با ماموران پرداختند، افراد زیادی به حق درباره خطر
به خشونت کشیده شدن اعتراضات هشدار دادند و بنوعی معترضان را توصیه به
خویشتن داری کردند. البته این افراد همگی از «چه کارهایی نباید کرد» گفتند
و از «چه کارهایی باید کرد» سخنی نگفتند. خویشتنداری در تظاهرات مسالمت
آمیز درحالیکه ماموران حکومت به خشن ترین شکل آنرا سرکوب میکنند، دو معنا
دارد. یا آمادگی کتک خوردن و دفاع نکردن و یا خودداری از اعتراض خیابانی.
متاسفانه در شش ماه گذشته حکومت نشان داد که تظاهرات مسالمت آمیز و قانونی
را نه اجازه میدهد و نه تحمل میکند و مردم نیز کتک خوردند و دقاع نکردند،
اما نمیتوان از مردمی که هر یک بغض ها و خشمهای فروخورده بسیاری دارند
انتظار داشت که تا ابد خویشتنداری کنند و از خود دفاع نکنند. مارتین
لوترکینگ در اینباره میگوید: "اگر بیخشونتی نبود خيابانها پوشيده از خون
میشد. مظلومان تا ابد مظلوم باقی نمیمانند و اگر انرژی آنها از طريق
بیخشونتی آزاد نشود، به خشونت روی میآورند؛ و اين يک تهديد نيست يک حقيقت
تاريخی است."
به هر حال تظاهرات خیابانی بجز
مواردی که تظاهرات رسمی و حکومتی باشد (مانند روز قدس یا 22 بهمن) که
میتوان به شکل بدفرمانی در آن شرکت کرد، عملا در بقیه مواقع مستعد بروز
درگیری خواهد بود، در نتیجه باید به روشهای دیگر اعتراضات و مبارزات مدنی
اندیشید و آنها را طرح و تقویت کرد. فعالان سیاسی باید گزینه های دیگری را
به معترضان پیشنهاد دهند و بعد از آنها بخواهند که اعتراضات خیابانی را
محدود کنند، در غیر اینصورت دعوت به خویشتنداری عملا به معنای پایان دادن
به اعتراضات خواهد بود.
3- مبارزات مدنی روشهای
مختلفی دارد که تظاهرات و تجمعات اعتراضی تنها یکی از آنهاست. بسیاری از
روشهای مبارزات مدنی مانند تحریمهای هدفمند، بدفرمانی و عدم همکاری
اجتماعی/اقتصادی/سیاسی وجود دارد که اگر به طور جمعی و مداوم توسط معترضان
بکار گرفته شود، میتواند حاکمان را با چالش مواجه کرده و آنها را مجبور
سازد که به خواسته معترضان توجه کنند.
همچنین این اقدامات اعتراضی حتی
اگر به شکل فردی نیز انجام شود، بنوبه خود اثرگذار است. این نوع اعتراضات
ناشی از حس مسئولیت شهروندی و مدنی افراد است. اینگونه حرکتهای اعتراضی به
جای آنکه نیاز به اقدام در زمان خاصی داشته باشد (مانند شعار الله اکبر)،
احتیاج به استمرار دارد. از سوی دیگر چون برآمده از مسئولیت شهروندی است،
انجام ندادن آن توسط دیگران دلیل رفع مسئولیت از شخص نمیباشد. بطور مثال،
عدم همکاری اقتصادی با بنگاههای وابسته به حاکمیت، یک نمونه از این اقدامات
اعتراضی است. کمک نکردن به صندوقهای خیریه حکومتی که حامی اعمال نادرست
حاکمیت هستند و صدقات و کمکهای مردمی را به طور غیر شفاف هزینه میکنند، یکی
از موارد اقدام مسئولانه است. نرفتن به دیدن فیلمی که کارگردانش همراه و
حامی دولت سرکوبگر است، نخریدن محصولاتی که متعلق به شرکتهای اقتصادی حامی
دولت هستند، نخریدن روزنامه هایی که به انتشار اخبار غیرواقعی و یا توهین
به افراد بیدفاع میپردازند و ... نمونه هایی از اقدامات اعتراضی ناشی از
مسئولیت مدنی هستند.
4- «مراقبه» یا «مراقبت»،
به معنای ناظر و مواظب اعمال خود بودن است. عبارت «مراقبه مدنی» که در
اینجا بکار برده میشود به این معناست که هر شهروندی باید مواظب و ناظر
نتایج و عواقب اعمال و اقداماتی که در زندگی روزمره انجام میدهد باشد و به
تاثیر اجتماعی/مدنی آنها در جامعه بیاندیشد. «مراقبه مدنی» در اصل، یک
اخلاق زندگی مدنی میباشد. هر کدام از ما در زندگی روزمره مان مراقب نتایج و
تاثیرات اقداماتمان بر روی زندگی شخصی خویش هستیم اما در بسیاری موارد از
تاثیر اجتماعی آنها غافلیم.
این نوع مراقبت برای کسانیکه
درگیر یک مبارزه مدنی با ساختار یا رویه ناعادلانه ای هستند، بسیار بیشتر
ضرورت دارد. بسیاری از روشهای مبارزات مدنی مانند عدم همکاری و تحریمهای
هدفمند، فقط موقعی انجام پذیر است که هر یک از افراد آمادگی پذیرش مسئولیت
مدنی در قبال اعمالشان را داشته باشند و پیش از انجام هر اقدامی، هرچند پیش
پا افتاده، به تاثیری که عمل آنها بر مبارزان و حاکمان دارد بیاندیشند.
اگر قرار باشد که مبارزان مدنی
با حامیان و طرفداران یک حاکمیت نامشروع و سرکوبگر همکاری نکنند و همچنین
بنگاههای اقتصادی طرفدار حاکمیت را تحریم کنند، این مساله نیازمند نهادینه
کردن اصل مراقبه مدنی در مبارزان است تا که آنها در اقدامات روزمره خود
مراقب باشند که با چه کسانی و در چه شرایطی باید عدم همکاری کنند و چه
چیزهایی را و از چه مکانهایی خرید نکنند. اگر مراقبه مدنی در وجود افراد
نباشد، این روشهای اعتراضی با کوتاهی و بی توجهی معترضان ناکام خواهد ماند
و تاثیرگذار نخواهد بود. پروراندن مراقبه مدنی یقینا نیازمند تمرین و جدیت
است. مراقبه مدنی است که مبارزان را به تامل بر تاثیر انتخابشان وامیدارد و
آنها را از عملی که تقویت کننده سیستم ناعادلانه است، بر حذر میدارد.
5- در روزهای اول سال
کذایی که در آن هستیم، فيلم "اخراجي ها - 2" ساخته مسعود ده نمکي توانست در
پايان هفته پنجم نمايش خود به فروش شش ميليارد و 300 ميليون تومان دست يابد
و یک رکورد تاریخی در تاریخ سینمای ایران ثبت کند. (2) با در نظر گرفتن
قیمت 2000 تومان برای هر بلیط، حدود سه میلیون و صد و پنجاه هزار نفر از
این فیلم دیدن کردند. همچنین با توجه به قیمت نسبتا بالای بلیط سینما، اغلب
افرادی که به دیدن این فیلم رفتند جزو طبقه متوسط به بالای جامعه بودند
زیرا که طبقات با درآمد پایین، توانایی پرداخت چنین هزینه ای را ندارند و
معمولا فیلمهای سینمایی را با خرید سی دی ارزان قیمت آن در بازار میبینند.
اما این فیلم را کسی کارگردانی
کرده بود که از رهبران اولیه گروه انصار حزب الله بوده و طبق شواهد زیادی،
در حوادث کوی دانشگاه، کارگردان نمایش گروههای فشار در سرکوب دانشجویان
بوده است.(3) همچنین او جزو معدود افرادی بود که در یک مصاحبه از قتل های
زنجیره ای دفاع کرده و گفته بود: "حذف معاندين جزو برنامهي نظامهاي مختلف
دنياست كه از راههاي گوناگون صورت ميگيرد." (4) از طرف دیگر او همواره
حامی رییس دولت نیز بوده است.
به هر حال او در سالهای اخیر به
کارگردانی سینما روی آورده ، اما هرگز از کرده ها و سخنان پیشین خود پشیمان
نبوده است. از اینرو شاید طبیعی ترین واکنش و اقدام اعتراضی مردمی که
قتلهای زنجیره ای و وقایع کوی دانشگاه را هنوز بخاطر می آورند و دل خوشی هم
از دولت وقت نداشتند، باید تحریم فیلم ده نمکی میبود. اما در نهایت حیرت،
همان مردمی که دیروز از گروههای فشار باتوم خورده بودند، امروز به پای فیلم
یکی از رهبران آن نشستند تا که ساعتی را بخندند درحالیکه آنکه واقعا خندید،
همان بود که مردم او را میلیاردر کردند. کمتر از دو ماه بعد و پس از
انتخابات، تفکر اخراجیها، به جان مردم افتاد و آن شد که هنوز در جریان است.
مردم هم پولشان را داوطلبانه دادند و هم باتوم و گلوله خوردند چرا که
«مراقبه مدنی» نمیدانستند.
6- ایرانی ها ماهانه 10
میلیارد تومان صدقه به صندوقهای کمیته امداد میریزند(5). این خبری بود که
چند ماه پیش بر روی سایت کمیته امداد آمده بود. در همین حال کمیته امداد
وعده داده بود که برای دختران دم بخت پنج کشور فقیر، جهیزیه تهیه میکند
درحالیکه همین کمیته اعلام کرد که قادر نیست کمک هزینه ماهیانه هموطنان تحت
پوشش خود را از 50 هزار تومان در ماه به 90 هزار تومان افزایش دهد. )6)
همچنین در انتخابات اخیر شایعات
و هشدارهایی وجود داشت که کمیته امداد از مددجویانی که کمک مالی دریافت
میکردند میخواسته تا به رییس جمهور وقت رای دهند. (7) از طرف دیگر حمایت
صریح مسئولان کمیته امداد از رییس دولت و مخالفت شدید آنها با جنبش سبز بر
کسی پوشیده نیست.
صدقه دادن و کمک به نیازمندان
بخشی از فرهنگ ملی و مذهبی ما میباشد و شکی نیست که نهادهایی نیز برای
سامان دادن و مدیریت این کمک ها باید در کشور وجود داشته باشد. متاسفانه
علیرغم وجود خیریه های غیر دولتی، بسیاری از مردم کمکهایشان را به نهاد
دولتی «کمیته امداد» میدهند که هیچ نظارتی بر منابع و کمک های مردمی اش
وجود ندارد. (8)
عدم نظارت بر این نهاد وهمچنین
هزینه کردن کمکهای مردمی در کشورهای دیگر با اهداف سیاسی درحالیکه مددجویان
فقیر در ایران نیازمند این کمکها هستند و از سوی دیگر حمایت از دولت
سرکوبگر، باید بسیاری از شهروندان مخالف دولت را به این نتیجه برساند که
کمکها و صدقه های خود را بهتر است که به موسسات خیریه مستقل و غیردولتی
برسانند و مراقب باشند که کمکهای انسان دوستانه آنها مورد سوء استفاده قرار
نگیرد. این کار نیاز به «مراقبه مدنی» دارد زیرا که بدون تامل در چگونگی
انجام یک اقدام خیر، ممکن است که بخاطر عادت و در دسترس بودن صندوقهای
کمیته امداد، ناخواسته به جای آنکه کمکی به نیازمندان شده باشد، پول به جیب
حامیان سرکوبگران روانه شود. شاید این مساله بدیهی بنظر آید اما بدون
تمرین، مراقبت و یادآوری، در عمل براحتی فراموش میشود.
* * *
«مراقبه مدنی» باید در تمامی
افرادی که قصد تقویت جامعه مدنی را دارند و در یک مبارزه مدنی شرکت میکنند،
نهادینه شود. اینکه روزی در اثر یک شور جمعی و شرایط خاص، اقدام به تحریم
یک فیلم، موسسه یا محصول خاصی بکنیم اما ویژگی «مراقبه مدنی» را در خود
ایجاد و تقویت نکنیم، باعث میشود که به مرور زمان و با کم رنگ شدن تبلیغات
و اطلاع رسانی و یا پایان یافتن آن مناسبت، هر یک از ما هدف و اصل مساله را
فراموش کنیم و بعد از مدت زمان کوتاهی، دوباره عادات و اقدامات پیشین را از
سر بگیریم و باز هم با بی توجهی به انتخابهای روزانه خود، به تقویت ساختار
ناعادلانه و نادرست کمک رسانیم.
اقدامات کوتاه مدت و جمعی
میتواند بهترین تمرین برای تقویت روحیه مراقبه مدنی باشد و ضربه های مقطعی
مهمی به ساختار ناعادلانه بزند، اما اگر تداوم نداشته باشد در درازمدت
نمیتواند موجب پیروزی و دستاوردی پایدار برای یک جنبش مدنی گردد. روشهای
مبارزه مدنی مانند تحریم و عدم همکاری غالبا در میان مدت و درازمدت و با
مداومت به نتیجه میرسند و نیازمند اقدام جمعی و احساس مسئولیت مدنی
شهروندان درگیر در آن مبارزه می باشد. مبارزه مدنی یک مبارزه اخلاق مدار
است و برای تداوم و ثمربخش بودن آن باید اخلاق مبارزه را یاد گرفت که یکی
از آنها، «مراقب نتایج اعمال خود بودن» است. از اینروست که مراقبه مدنی،
پیشنیاز مبارزه مدنی است.
پی نوشت:
1- از "نافرمانی مدنی" تا
"بدفرمانی مدنی"، نظرات نلسون ماندلا، عمار ملکی